

.
.
.
زير اين چتر سياه
آرام آرام مي بارم
و روزهاي تقويم را
با احتياط ورق مي زنم !
روزنامه ها
پر از آگهي تسليت است
و مرگ چقدر بي پروا مي شود
هنگامي كه باران
زخم هايمان را مي سوزاند
كليد خانه ام را گم كرده ام
اين درهايِ بسته اگر باز شوند
دستفروش ها
سراسر شهر را آتش زده اند
همه چيز ارزان است
ساعت چند است؟
شعرهاي از ياد رفته را
زير لب زمزمه مي كنم
ابرهاي سياه خوب مي دانند
اين مردِ باران پوش
از همه چيز گذشته است !
تنها شادي من
تماشايِ پرنده هاي مهاجر است
كه در امتداد غروب
پرواز مي كنند
و آسمان را مي شكافند
اما امروز
بر عكسِ تمام روزها
چترم را جا مي گذارم
و چشم هاي تازه ام را مي پوشم
به گمانم
پشتِ يكي از همين پنجره هاست
كه چترها رنگ مي بازند
و رنگين كمان
بر كرانه ي آسمان ظاهر مي شود
رهگذران
از زير شيرواني ها بيرون مي آيند
تا زير ترنمِ رنگ ها خيس شوند.

by: Alinciorte
۱
دست در دست
هم
پرسه مي زديم
خورشيد
درميان موهايت مي دويد.
هوا باراني نبود
هوا ابري هم نبود
اما گل هاي آفتابگردان
بي قراري مي كردند !
تو چترت را آورده بودي.
۲
به هواي ِلبان سرخ ات
يك گلدان سفالي مي خرم
تا گياه بوسه
در كنار پنجره رشد کند.

جنگ تمام شد
جنگ تمام شد
این آخرین خبری بود
که از رادیو شنیدیم
ما
با لباسهای خاکی
به خانه برگشتیم.
کسی منتظر نبود
کسی سلام نکرد
کسی در را باز نکرد!؟
منبع : مجله ارمغان فرهنگي
دكتر پروین سلاجقه منتقد و نویسنده ایرانی 1 اردیبهشت 1340 خورشیدی در بافت كرمان متولد شد و هم اكنون در تهران سكونت دارد. او ضمن تدریس در رشته ادبیات فارسی دانشگاه به نگارش نیز مشغول است. از جمله آثار او میتوان به كتابهای« امیرزادهی كاشیها»نقد اشعار شاملو، «از این باغ شرقی» نظریههای نقد شعر كودك و نوجوان، «صدای خط خوردن مشق »بررسی ساختار و تاویل آثار هوشنگ مرادی كرمانی،« در آمدی بر زیبایی شناسی شعر» در زمینه معانی و بیان، «قصه تالاب» داستان برای كودكان و نوجوانان، « بنفشه كوچولو» داستان برای كودكان و نوجوانان ، «دنیای قشنگ پوپو » داستان برای كودكان و نوجوانان. سه كتاب « امیرزادهی كاشیها»، «از این باغ شرقی» و «قصه تالاب» توانستهاند جوایز متعددی در زمینه نویسندگی و نقد برای وی به ارمغان بیاورند. وی هم اكنون (سال1388) در حال نگارش و آماده سازي «مجموعه مقالات درمورد شعر» نقد اشعار "فروغ فرخزاد" و "موتیف، نماد و نشانه" است.
ح.ر كتاب امير زاده ي كاشي ها به چاپ دوم رسيد اين در حالي ست كه ادبيات امروز كشور با بحران مواجه است و همانطور كه تجربه نشان داده مردم ما اصولن اهل خواندن نيستند چه برسد به كتاب و كتاب خواني؟
متاسفانه ادبيات امروز ما در چندين وجه با بحران مواجه است ... بحران مخاطب ، بحران مولف ، بحران نقد، بحران نشر ، نوشتن دشوار است و بايد برايش بها پرداخت خصوصا نوشتن جدي ، يك مولف بايد با همه ي اين موارد مبارزه كند تا اثر خود را به سامان برساند و بعد از آن منتظر پاسخ بماند. اما وقتي پاسخ نمي گيرد تناسبي بين داده ها و گرفته ها ايجاد نمي شود.هرچقدر اثر جدي تر باشد اين مشكلات بيشتر و پيچيده تر است. بنابراين براي مولفان انگيزه اي قوي وجود ندارد كه خود را با كارهاي جدي در گير كنند ، در واقع جدي نوشتن در كشور ما به جرياني قابل قبول و حرفه اي تبديل نشده است، فقط گاهي شگردهاي فردي براي تاليف اين گونه كتاب ها از افراد سر مي زند كه نوعي خطر كردن است . بحران مخاطب در پاسخ ندادن به نوشتار جدي يكي از مهم ترين مشكلات در بين اين موارد است زيرا عدم استقبال از اين گونه آثار سرمايه ي ناشران را هم به خطر مي اندازد و نتيجه منجر مي شود به بحران نشر.در اين صورت ناشران يا اين گونه آثار را چاپ نمي كنند يا مولف را مجبور به تقليل كيفي و كمي آثار يا پايين آوردن سطح نوشتار يا عوامانه نويسي مي كنند. راه هايي كه بتواند كتاب را به فروش برساند. در اين ميان وضعيت كتاب هاي نظري و پژوهشي از همه بدتر است.آن ها مثل يك غريبه وارد بازار مي شوند هيچ كس آن ها را نمي شناسد مگر اين كه نويسنده هايشان در طول زمان با جان كندن براي خود معروفيتي دست و پا كرده باشند يا آشنايي، كسي در مطبوعات يا محافل نقد و بررسي كتاب داشته باشند تا نامي از كتاب آن ها برده شود. گاهي به نظر مي رسد در اين زمينه با نوعي مافياي مطبوعاتي در زمينه ي تبليغ و معرفي كتاب ها روبه رو هستيم.هر روزنامه ي براي خود تعدادي از افراد را به نام خودي و تعدادي را به نام بيگانه دارد.حساب كسي كه براي همه ي آن ها بيگانه تعريف شود روشن است. بايد براي هميشه دور نوشتن را خط بكشد. اگر به تيراژ كتاب هاي تحقيقي و پژوهشي و تعداد چاپ هاي آن ها كه در چند سال اخير منتشر شده توجه كنيد و آن ها را با كتاب هاي بازاري و عوامانه مقايسه كنيد به سادگي به عمق فاجعه پي مي بريد. همانطور كه مي دانيد ادبيات جدي و داراي عمق را در ايران در حال حاضر افراد كمي دنبال مي كنند.كساني كه همه ي اين مشكلات وبي مهري ها را به جان مي خرند وكار مي كنند، به اين واقعيت تلخ آگاهند كه مردم ما كتاب خوان نيستند و به قول مسوولين كتاب در سبد خانوار و غير خانوار جايي ندارد. خب به هر حال همه ي اين ها و مشكلات ديگري كه سرراه نوشتار جدي وجود دارد و پرداختن به آن ها از حوصله ي اين بحث خارج است روي هم بحران وضعيت را به وجود آورده اند. همه ي اين ها را گفتم كه بگويم امير زاده ي كاشي ها در چنين شرايطي به چاپ دوم رسيد و خوشبختانه مورد استقبال و قبول جامعه ي فرهنگي واقع شد... پس حق ندارم زياد ناراضي باشم.
من ندانم با که گویم شرح درد:
قصهی رنگ پریده،خون سرد؟
منبع : روزنامه اعتماد ملي
خون پاک ملت ایران، صدای فروخوردهی شاعران و نویسندگان این مرز و بوم را به فریادی رسا بدل کرد، همراه و همنظر با مردمی که گشوده شدن روزنهای، زخم عمیقشان را عیان کرده است؛ اعتراض خود را به کسانی که با نادیده گرفتن صدای مردم، عامل کشتارها، ضرب و شتم و بازداشتهای گستردهی اخیر هستند اعلام میکنیم، و یادآور میشویم که همبغض به سوگ نشستگان و در بندشدگان رخدادهای اخیر به سوگ نشستهایم و هوادار عدالت و آرامشی هستیم که تنها با احقاق حقوق ملت ایران برقرار میشود.
چند عکس منتشر نشده از حسین منزوی

منبع: بادگير
شعر هنري كلامي ست و انعكاس دهنده فرهنگ و باورهاي تاريخي ممالك مختلف است، نقش شاعران از گذشته تا امروز در شكل گيري انديشه و فضيلت هاي انساني ، غير قابل انكار است، بايد پذيرفت اهالي قلم همواره به عنوان قشري آگاه و پيش رو، در جامعه اي كه در حال گذار از بحران، يا تجربه عوامل آن بوده " نقش عمده اي را ايفا كرده اند. تاثيرات سينما و موسيقي درشكل گيري ادبيات به خصوص در دوره معاصر باعث به وجود آمدن تحولات چشم گيري شد. اگر قرارباشد روزي مدرن شويم و به دستاوردهاي بزرگ دست يازيم بايد به سبك ايراني و درك عوامل بيولوژيكي، تجدد خواهي را تجربه كنيم. به سراغ مجموعه اي خاطره انگيزمي رويم كه " دوربين قديمي" نام دارد اين مجموعه داراي پيشنهادهاي تازه اي است. شاعر با ذكاوتي چون عباس صفاري كه سالهاي سال در خارج از ايران زندگي مي كند مجموعه اي از خود به جا مي گذارد كه سرشار از قريحه اي پويا در نزد مخاطبان آگاه شعر معاصر است، اين كتاب موثر همانطور كه جايزه كارنامه را به خود اختصاص مي دهد در انگيزش شعر جوان نيز تاثيرات بالاقوه اي دارد. شناخت و مطالعه ي عميق شعر جهان، از صفاري آتشفشاني خاموش مي سازد كه در هر شرايطي مي تواند فوران كند، او ظرفيت هاي زبان فارسي را با آگاهي به دست مي آورد ، دوربين قديمي حاصل مطالعه و آموزه هاي زندگي غرب است.

منبع : وازنا
این گفتگو در سایت نشر: ثالث
و روزنامه فرهنگ آشتی
محمود فلكي متولد 1330 (1950) رامسر فعاليت ادبي اش را آغاز كرد. در ايران در رشته هاي شيمي و علوم كتابداري تحصيل كردو ويراستار دانشگاه آزاد ايران در تهران بود. وي به آلمان مهاجرت كرد و در آنجا در رشته هاي زبان و ادبيات آلماني و ايرانشناسي تا مقطع فوق ليسانس تحصيل كرد و دوره دكترا در ادبيات آلماني را گذراند. فعاليت ادبي فلكي پهنه هاي شعر، داستان ،و نقد و پژوهش را در بر مي گيرد و تا كنون نوزده عنوان كتاب از او منتشر شده است. دو مجموعه شعر و داستان و رمان "سايه ها"ي او به زبان آلماني و پاره اي از شعرهايش به زبان انگليسي و سوئدي انتشار يافته اند.فلكي اكنون در Volkshochschule هامبورگ زبان و ادبيات تدريس مي كند.
ح.ر. آقاي فلكي اگر موافق باشيد در مورد شعرهايتان صحبتي داشته باشيم شعر" آخرين قطار " جزو معدود شعرهاي درخشاني بود كه در بين آن همه شعر مرا در گير كرد، اين شعر داراي شاخصه هاي سوررئاليسمي بود و عجين شدن انديشه شما حركت رو به رشدي را در شعر به وجود مي آورد به طوري كه جغرافياي كلام شما بسيار رنگين مي شود و فرم شعر در تناسب اجزا و كنش دروني زبان ازنمود ديالكتيكي برخوردار مي شود و در نهايت امر مخاطب را با شعري ساده اما متناقض مواجه مي كند... در برخي از شعرهايتان گرايش شما در پي ارائه مفهوم در وراي زندگي واقعي است آيا شما با من موافقيد؛ شعر امروز در برگيرنده ي حالات و خلجان هاي انساني ست كه ديگر از آن مفاهيم سخت دوري مي جويد؟
م.ف. خیلی ممنون که سرانجام به شعر خودم پرداختید. خوشحالم که یکی از شعرهایم مورد پسند شما واقع شد. در این پرسشتان به دو نکته میپردازم که بسیار مهم هستند: 1. نوشتهاید: " در شعرهاي ديگرتان گرايش شما در پي ارائه مفهوم در وراي زندگي واقعي است. یکی از ضعفهای نقد و تئوری ادبی در ایران این است که بسیاری از اصطلاحات و مفاهیم، نارسا و ناهنجار به کار گرفته میشوند. با عرض معذرت باید بگویم که شما هم اینجا همین کار را کردید. "مفهوم" یک کارکرد ِ زبانی- اندیشگی است که "ورای زندگی واقعی" نمیتواند وجود داشته باشد. هر سخن، هر شعر یا نوشته نمیتواند جدا از مفاهیمی که در پیوند با زندگی هستی ِ ویژهی خود را مییابند، پدید بیاید. پس هر شعر (با هر بُنمایه یا ساختاری) دارای مفاهیم ِ ویژهی خود است که تنها در "زندگی واقعی" میتواند شکل بگیرد. اما برخی از شعرها در پیوند با مناسبات سادهی زندگی و گلهگزاریهای روزمره مفهوم مییابند و برخی دیگر در پیوند با مفاهیمی که میتواند جنبهی فلسفی یا روانشناختی و... داشته باشد، شکل میگیرند. ولی همه در ارتباط با همین زندگی واقعی پدید میآیند. بسته به شاعر، همهی این مفاهیم (از هر نوعش) میتواند در این یا آن زبان، ساختار یا شیوه حق حیات بیاید. از این زاویه فکر میکنم منظورتان این باشد که شعرهای من کمتر با مناسبات ساده و روزمرهی زندگی پیوند دارد. اگر چنین است می توانم در مجموع به شما حق بدهم. من براین باورم آنچه که امروز شعر فارسی کم دارد، "اندیشه" است. جامعه از خردگریزی یا بیخردی اشباع شده و شعری که خود را در راستای بیخردی و بیمعنایی هموار می کند در همین فضای عمومی و مسلط جامعه قرار میگیرد و نادانسته همگام با آن حرکت میکند و نمیتواند شعر پیشرو باشد. شعر پیشرو شعری است که جهان تازهای به جامعه ارایه میدهد، نه اینکه در پریشانی ِ گفتارِ عمومی سهیم شود. منظورم از شعر ِ اندیشه، پیشاندیشی و مفهومگرایی یا شعارهای سیاسی- اجتماعی نیست. شاید بهتر باشد بگویم "اندیشهی شعر"، که شعر را از ابزار شدن فرا میبرد و فلسفه را در وجودش، ویژهی شعر میکند، نه اینکه بر شعر سوار شود.
2. شما "هیجانات و خلجانهای انسانی" را که چیزی کلی است و ارزش ویژهای را برنمی تاباند در برابر "آن مفاهیم" قرار دادهاید. حالا "آن مفاهیم" هرچه که باشد (من از دیدگاه خودم دربارهاش توضیح دادهام) اولن اینکه "انسانی" هستند، آن هم مربوط به انسانی که نمیخواهد مثل عموم یا عامه باشد یا بیندیشد؛ دیگر اینکه دوری جستن شعر امروز از "آن مفاهیم" یا اندشهی ژرفتر، همانگونه که گفتم، برمیگردد به جامعهای که از خِرَد دوری میجوید، چون از آن میترسد؛ میترسد که خِرَد، بنیاد اندیشهاش را به پرسش بکشد و حیاتش را به خطر بیاندازد.
ع.ث. آيا شعر دو دهه ي اخير ما به نظر شما دچار بحران بوده است؟ مثلا بحران معنا, بحران مخاطب و ...؟ تحليل شما از اين ميل بنيادي منتقدان و شاعران امروز ما براي تشخيص بحران در وضعيت شعر و ادبيات چيست؟
م.ف. نمیدانم چرا برخی از شاعران و منتقدان مایل به تشخیص بحران در شعر و ادبیات هستند، اما این را میدانم که در بسیاری موارد این تشخیصها مصنوعی است و با واقعیت فاصله دارد. زمانی، به مثل، آقای رضا براهنی در جستجوی "بحران رهبری" در شعر فارسی بود؛ انگار شاعران اعضای حزبی باشند که نیاز به رهبر داشته باشند. انسان آزاد که نیاز به قیم و رهبر ندارد. این نوع نگرش هم برمی گردد به اندیشهی توتالیتر ِ مستتر در یک جامعه که خود را در شکل ادبی نیز نشان میدهد و هم ارتباط مییابد به نامنسجم اندیشی ِ کسانی که چنین چیزی را مطرح میکنند. زمانی میشود از بحران در یک پدیده سخن گفت که آن پدیده سالها مراحل طبیعی و هموار خود را طی کرده باشد. چنین پدیدهای میتواند در نقطه ای به دلایلی دچار بحران شود. مثل آب روندهای که در مسیر خود به مانع برخورده باشد. آنگاه میتوان از علت وجودی ِ آن مانع و چگونگی ِ برطرف کردن ِ آن سخن گفت. شما به من بگویید که در دو دههی گذشته، از کارِ چند شاعر که بگذریم، چه حرکت طبیعی و همواری در شعر فارسی جریان مسلط بوده که حالا به مانعی برخورده باشد و دچار بحران شده باشد؟ در کدام پدیدهی اجتماعی ما حرکت طبیعی و هموار وجود دارد تا در شعر ما هم اتفاق بیفتد. آنچه در بخشی از شعر، پیش آمده و شما به عنوان ِ جریانهایی از آنها نام بردید بیشتر به نابسامانی ِ اندیشگی- روانی ِ یک جامعه مربوط میشود. شعر ما دچار بحران نیست، بلکه بیمار است.
تهيه و تنظيم : حامدرحمتي و علي ثباتي

گروس عبدالملكيان شاعر جواني است كه در سالهاي اخير فعاليت خود روند رو به رشدي را طي كرده است. اغلب شعرهاي او در مجموعه "سطرها در تاريكي جا عوض ميكنند" كه به تازگي از سوي انتشارات مرواريد منتشر شده است، داراي حال و هواي مشخصي هستند. برخلاف دو كتاب قبلي شاعر، ميتوان در اين مجموعه پيشرفت او در حوزه زبان و رسيدن به فرمهاي دلخواه را شاهد بود. به عبارتي، انديشه در مجموعه حاضر از خصيصههاي قابلتاملي برخوردار است. بيشتر شعرها داراي نظام خاصي هستند و اجراي موفق شاعر در آنها مشهود است. شاعر با طنازي خاصي بنمايههاي شعري را صيقل ميدهد و موتيفهاي گستردهاي را براي ارتقاي معنا به كار ميگيرد كه تاثير شگرفي در ادراك حقيقي شعر به وجود ميآورد. شايد يكي از دلايلي كه شعر عبدالملكيان بر پايه تاويل شكل ميگيرد، مبتني بر همين امر باشد:
كليد بر ميز كافه جا مانده است/ مرد مقابل خانه جيبهايش را ميگردد/ آينده در گذشته جا مانده است.( ص 59)
از آنجا كه انديشهمداري در ادبيات كشورمان خاستگاهي مكنون دارد، فرآيند انديشه در به كارگيري صحيح نشانهها در شبكههاي مدلولي آشكار ميشود. شاعري كارنامه درخشان خواهد داشت كه به موازنهاي قابل قبول برسد، زيرا شعر هنري كلامياست و بايد با اسلوب و شيوهاي خاص مستحيل شود. شاعر اين مجموعه در اغلب شعرها به اين مهم دست يافته است. نمودهاي تصويري و خلق فضاهاي تازه، فرصتهاي روشني را براي مخاطب بهوجود آورده است. اين عقل شاعرانه را كه من از آن به عنوان اعتدال شاعرانه(Sapienza Poetic) ياد ميكنم، نشان از ذكاوت و ممارست گروس عبدالملكيان دارد كه براي رسيدن به ساختارهاي منسجم ميكوشد و اشكال روزمره را با تجربهاي ملموس به زبان شعر بيان ميكند:
هر روز پرده را كنار ميزنيم/ و خورشيد را در آسمان به خاطر ميآوريم/ تقصير مرگ نيست كه اين همه تنهاييم/ ما با دهان دودكشها سخن گفتيم و/ واژه باران مصنوعي را چون كودكي ترسناك به دنيا آورديم/... / كبريت بكش/ تا ستارهاي به شب اضافه كنيم/ و خيره شو/ به مردمان تنهايي كه در آسمان سيگار ميكشند.( ص39)
يكي از آسيبهاي شعر عبدالملكيان، نگرش كلي و دوري جستن از جزئيات جهان پيرامون خود است. انگارههاي ذهني شاعر گاه به سبب نوجوييهاي معنايي به مفاهيم پيچيدهاي رهنمون ميشود، به طوري كه از زيبايي و ظرافتهاي زباني شعر او ميكاهد و فضاهايي كه از پتانسيل مناسبي برخوردارند، آنقدر ذهني ميشوند كه رويارويي با عالم واقع به سهولت انجام نميپذيرد. همچنين افراط شاعر در خلق فضاهاي بكر در بيشتر شعرها تاثير معكوس دارد و قاعده افزايي در فضاهاي متكثر رشد دوچنداني ميكند و تصويرهاي توليد شده از انتزاعي بودن رنج ميبرند.
در من صداي تبر ميآيد/ آه انارهاي سياه نخوردني بر شاخههاي كاج/... در من فريادهاي درختيست خسته از ميوههاي تكراري/ من ماهي خسته از آبم.
بارقههاي شعر غنايي (ليريك) در برخي از شعرهاي عبدالملكيان به تجربههاي شخصي ميانجامد. حتي در تجربههاي تازهاي كه شاعر از مكانيسم بصري استفاده ميكند، از حلاوتي كه بايسته است برخوردار نيست و لحن شاعر در بيشتر شعرها شبيه به همديگر و همچنين بسامد آوايي و ريتم آرام شعرها از يكنواختي نحوي برخوردار است.
از ماه لكهاي بر پنجره مانده است/ از تمام آبهاي جهان قطرهاي بر گونههاي تو/ و مرزها آنقدر نقاشي خدا را خطخطي كردند/ كه خون خشك شده، ديگر نام يك رنگ است.( ص24)
يكي از ويژگي بارز و قابل توجه شعر عبدالملكيان در طول سالهاي فعاليتش توجه به مضمونپردازي و حذف پرسوناي غيرمعقول در بطن اثر است. به همين دليل شعر او در پروسهاي شكل ميگيرد كه قابليت تاويل را به اقتضاي مركززدايي در حوزه زبان برجسته ميكند.
دزدي در تاريكي/ به تابلوي نقاشي خيره مانده است.(ص38)
گزارههاي خبري به ندرت در جغرافياي كلام گروس عبدالملكيان ديده ميشود. نمونههاي درخور و شگفتانگيزي را به لحاظ عاطفي در شعرهاي او ميتوان مشاهده كرد كه در نوع خود تحسينبرانگيزند و از نوستالژي مانايي برخوردارند. اين تجربهها در دو كتاب اخير او نيز داراي بنمايه فلسفي و شاخصههاي صريح رمانتيسمي بوده و جزو تجربههاي درخشان اين مجموعه نيز محسوب ميشود.
* انتشارات مرواريد، چاپ اول، 1387

مليح جودت آندای در سال ١٩٣٦ در آنكارا دیپلم گرفت و برای ادامهی تحصیل در زمینهی جامعهشناسی به كشور بلژیك مهاجرت كرد، بعد از شروع جنگ جهانی دوم به تركیه بازگشت. آندای در طی آن سالهای پر فراز و نشیب به روزنامهنگاری ادامه داد و در روزنامه aksam فعالیتهای چشم گیری در حوزهی ادبیات انجام داد. شایان ذكر است آندای به همراه دو دوست ارزشمند خود «اورهان ولی» و «آكتای رفعت» از بنیانگذاران شعر نوین تركیه هستند. آندای در سال ٧١ بهترین نمایشنامهنویس سال در كشور تركیه شناخته شد و جوایز بسیاری به خاطر شعرهایاش گرفت. شعرهای آندای بعد از سال ١٩٤٦ تغییرات جالبی به همراه داشت به طوریكه زبان شعر او بیشتر به زبان جامعه نزدیك شد و ترجمههای ارزشمند او به تركی گام ارزشمندی برای روشنگری ادبیات نوین تركیه بود؛ وی آثار قابل توجهی در نمایشنامهنویسی، سفرنامه و نقد دارد.
آثار او عبارتند از:
تلگرافخانه
كوچ نشین
بر روی دریا اودیسه دست بسته
دنیای آشنا
چشمهایم آبی
از چشم هایم
خارج میشوی
به كوچه
آبی
آبی
باران
ناگهان با گنجشكها
بارید
باران
كدام گنجشك
كدام باران
منبع : فرهـنـگ در خبرگزاري آفتاب
هنوز كوچههاي تو در تو به نفسهاي او آغشته است. مردي كه در اوج قلهها ايستاد و ماه را به ضيافت تاريكي فرا خواند مردي از جنس شبنم، از جنس آفتاب... كه از پس سهند و سبلان با جان كلامش مزين كرد يادي را كه از او براي ما به جا ماند، از فقدان اين ترك پارسيگو حسین منزوی سالها میگذرد. انگار مرگ او جدال ديرينهای با زندگاني بود. ادبیات ایران همواره به ذات هنری او مدیون است. شاعری که اهالي هنر او را با نام عشق میشناسند. شاعری که مزارش در دور افتادهترین نقطه جهان است. شاعری که خیال خام پلنگش به ماه پنجه میکشد و برادههای نقره غزلهایش را در خاطرهها خاطرهانگیز میکند. شاعری که از نارفیقان واهمهای نداشت زیرا در سایه پدر آرامید و غزل وارههایش، خاک را زمینگیر کرد تا دوباره از قعر خاک جوانه بزند.
حسين منزوي و جايگاه او بر كسي پوشيده نيست. شاعري كه فرزند خلف حافظ بود و غزلهايش امروز دهان به دهان میچرخد، او روح بيدار غزل و عاشقانههاي پائيز را در وصف خود سرود. شعر منزوي حديث برافروخته زندگي بود. تغزل چنان كه در عاشقانههاي منزوي از قوت ويژهای برخوردار بود در اشعار اجتماعي و عرفاني او نيز از جلوهای خاص تبعيت میكرد. به راستي منزوي سرودههاي خود را با تغزل میتراشيد. اتفاقي كه در چارچوب غزل و عاشقانههاي او رخ داد منجر به كاستن فخامت زبان شد. شائبههايي كه همواره در قالب محدود كلاسيك شاعر را رنج میداد تا در جهت نوآوري و ظرفيتهاي بديع بكوشد بيش از آنكه در جهت ارتقاي غزل و قالب كلاسيك رهنمون شود. اما غزل دستخوش اتفاقهاي تازهای نمیشد و اين وقايع همچنان مخاطب را دل آزرده میكرد كه گويي غزل را غبار فراموشي فرا گرفته است و غزل قلهای دست نيافتني بود كه از دور دستهاي ناممكن در نظرها زيبا جلوه میكرد.
طي آن سالها حضور شاعراني چون هوشنگ ابتهاج، نادر نادرپور، سيمين بهبهاني همچنان كه باعث مسرت بود اما باعث دلگرمی نبود. آرامش قبل از طوفان همه جا را فرا گرفته بود. انگار كسي بايد میآمد و زنگار از چهره غزل میزدود و به آن حياتي شورانگيز و پربار میبخشيد ... اين اتفاق دير يا زود افتاد: «حنجره زخمي تغزل» جايزه «فروغ فرخزاد» را در آن دوران كه جزو معتبرترين جوايز ادبي ايران به شمار میرفت، تسخير کرد. مردي از پس كوچههاي تو در تو... با جان كلامش میشتافت تا نقشي ماندگار شود و قبل از غروب خورشيد آن قله را فتح کند. بسياري از صاحبنظران معتقد بودند عمر شعر كلاسيك به پايان رسيده است اما منزوي ثابت كرد هنوز میتوان در قالب غزل شعر سرود.
بزرگترين بارقه شعر منزوي ضمن وفاداري و حفظ دستاوردهاي غزل كلاسيك رسيدن به افقهاي روشن و توجه دقيق به زندگي انسان معاصر بود و بيان تعابير عاميانه با توجه به فراز و نشيب روزگاري كه در آن میزيست. صداي او تا به امروز آخرين و رساترين فرياد عشق است. ديگر نمیتوان به زمزمهای گوش فرا داد، لرزهای كه به جهان عشق افتاد ساكنان ديارعشق را پايكوبان از نظرها دور كرد. تجربههاي آزاد منزوي نيز بسيار ستودنياند و بايد پذيرفت درك صحيح شعر نيمايي به منزوي كمك شاياني كرد و به همين دليل بود كه غزل به لحاظ محتوا و مضمون دستخوش اتفاقي مبارك شد.
دو چشم داشت دو سبز- آبی بلاتکليف
که بر دوراهی دريا - چمن مردد بود
جنس كلام منزوي و چگونگي نگاه او حتي از اسطورههاي ساده چنان ابيات
كوبندهای میساخت كه مخاطب را به زيبايي اسرارآميز و بيبديل دعوت میكرد و بازآفرينيتمهيدات
پيش پا افتادهای نظير ماه و پلنگ، ضمن كهنالگويي به تناسبهاي تاريخي و اجتماعي،
چنان به زيبايي منجر میشد كه حتي نظير آن را نمیتوان در جاي جاي دفتر شاعران
ديد. حلاوت و شيريني اسطورههاي آذري نيز در شعر منزوي نشان از هوشياري و توانايي
شاعراست. كم نيست غزلهايي از اين دست كه در احياي بوميت تلاشي ارزنده به شمار میرود.
خيال خام پلنگ من به سوی ماه جهيدن بود
و ماه را ز بلندايش به روی خاک کشيدن بود
پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پريد و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسيدن بود.
منزوي بهترين غزلهايش را در دهه 70 سرود. اين شعرها در مجموعه «ازكهربا و كافور» منتشر شدند. حتي مجموعه «با عشق در حوالي فاجعه» نيز در ادامه آن سالها سروده شد كه گواه بزرگي بر آگاهي و تكامل كارنامه درخشان شاعري چون منزوي بود. عدهای نقش نيما و منزوي را در احياي شعر هم سنگ میدانند؛ نوآوري منزوي در ادراك صحيح استعاره ، صورخيال، نگاه متفاوت و مضامين بكري كه در نظم و بيان ويژه او شكل میگرفت به راستي به اشعار نوين شاعراني چون نيما؛ شاملو و نصرت رحماني طعنه میزد. بايد گفت غزل منزوي تلفيق آگاهانهای از اشعار نيما و حافظ است. حتي فروغ فرخزاد هم غزلهاي بالندهای نظير منزوي دارد يا منوچهر نيستاني در احياي غزل گامهاي ارزندهای برداشت ولي هيچ كدام از اين نامها به اندازه منزوي راهگشا نبودند.
عكاس : Kuzma
شمس لنگرودی یكی از شاعران مستقل كشورمان كه تاریخ تحلیلی شعر نو به قلم او نگاشته شده دههبندی شعر معاصر را رد میكند آیا این امر به مثابه رد دستاوردهای آن دهه پرفراز و نشیب است؟ خب! با كمی تامل میتوانیم به این سوال پاسخ قابل قبولی بدهیم شاید منظور شمس لنگرودی به عنوان كسی كه پیشینه شعر نوین ایران را میشناسد رسیدن به دستاوردهای مشترك است، نیما با دگرگونی وسیعی كه در سیمای ادبیات فارسی به وجود آورد جغرافیای وسیعی را در اختیار شاعران قرار داد كما اینكه ظرفیتهای شعر نیمایی هرگز شكوفا نشد و ظهور شاگردان نیما در عرصه ادبیات باعث به وجود آمدن جریانهای جدید شد كه تا به امروز این صداها به گوش میرسد،هر چند فروكش كرده باشند تاكید نیما نزدیك شدن به طبیعت كلام بود او در مقدمهای كه در ابتدای «افسانه» مینویسد خطاب به نسل جوان از یك ساختمان سخن میگوید از ساختمانی كه صداها توانستهاند به آن راه پیدا كنند و در حال گفتوگو با یكدیگر هستند این سادگی در حقیقت به فراخور پیشینه شعر قدما، به لحاظ فیزیكی بیشتر قابلیت همزادپنداری را داشت و بزرگترین مزیت آن رهنمون شدن به ساختارهای تازه بود كه نیما از آن به عنوان ساختمان یاد میكند. اما شعر دهه 80 برخلاف چند دهه اخیر در آرامشی سترگ به سر میبرد، تو گویی آرامش قبل از توفان است بسیاری از صاحبنظران دهه 70 را نقطه عطفی در تاریخ ادبیات ایران میدانند از سویی دیگر تعدادی از طلایهداران ادب و فرهنگ فارسی به هیچ قیمت نمیتوانند با دهه 70 كنار بیایند و اغلب شعرهای دهه 70 را نوعی شكست سیاسی شاعران میدانند.
اما باید پذیرفت دهه 70 نیز تبعات خود را داشت و رگههایی از آن را حتی میتوانیم در نسل شعر دهه 80 ببینیم. دهه 70 برای بسیاری از شاعران خوشیمن بود شاید به دلیل مصادف شدن فعالیت آنها در این دهه، در ثانی مشكلاتی كه شاعران جوان به لحاظ نشر كتاب با آن درگیرند به این شكل نبود و همین قاعده باعث شد در هر كوچه و برزنی شاهد نشر كتاب باشیم درگیری ژورنالیستی كه بین شاعران به وفور دیده میشد از براهنی تا رویایی... شاید یكی از علتهای داغ بودن بازار دهه 70 بود ولی امروز صدایی به گوش نمیرسد حتی نجواهایی كه به گوش میرسید كاملا فروكش كردهاند. از مشكلات نشر كتاب گفتیم شاید در خوشبینانهترین شرایط شاعری بتواند 1100 نسخه از شعرش را به عموم علاقهمندان هدیه كند كه عموم این علاقهمندان همان شاعران هستند. شاید در این شرایط وبلاگنویسی ملغمه شاعران نسل جوان است.همانطور كه میدانید ایران كشوری در حال توسعه است بنابراین با چند كلیك میتوان تارنمایی شخصی خود را راهاندازی كرد و به گفت و شنود با نسلهای مختلف پرداخت امروزه روزنامهنگاران نویسندگان شاعران حتی دختر پنچ سالهای كه به كمك پدر و مادر خاطرات كودكی خود را در یك صفحه مجازی ثبت میكند تا خود را با مرور زمان همراه كند... امروزه وبلاگنویسی یكی از دغدغههای شاعران دهه 80 است اگر به مرزبندی شعر معاصر اعتقاد داشته باشیم به سادگی درمییابیم در قهقرای نابسامان نشر كتاب وبلاگ نویسی دریچه تازهای است كه در رهیافت رسالت خبررسانی از قوت ویژهای برخوردار است شاعران جوان... این جهان تازه را فتح كردهاند و بیرق سرخی را نیز بر فراز آن افراشتهاند كه نشان از هوش و ذكاوت شعر جوان دارد شعر دهه 80 در ادامه شعر دهه 70 است ولی با ظرفیتهای تازه... اگر شاعرانی را كه دچار آوانگارد زدگی شدهاند، افراطی بنامم شاید به مذاق خیلیها خوش نیاید ولی غرض این كلمات جدی گرفتن شعر دهه 80 در حوزه وبلاگنویسی و فضای مجازی است شاعرانی كه ناچارند در این فضای ناشناخته خود را به تمكین برسانند و این سرخوردگی را به هر نحوی جبران نمایند.
منبع : کارگزاران
بعد از مرگ غمانگیز بیژن جلالی، كتابی با عنوان «شعر پایان، شعر دوری» از سوی انتشارات مروارید منتشر شد، متاسفانه آنچنان كه بایسته بود به این كتاب پرداخته نشد. جلالی در سالهای پربار حیات خود به دور از هرگونه جنجال و هیاهو به كار خود ادامه داد، او تا آخرین لحظه شاعرانه زیست. بیژن جلالی به روشنی جزء شاعران تاثیرگذار موج نو بود. او در دهه40 با انتشار كتابی با عنوان «روزها» كار خود را آغاز كرد. در پارادایمیترین شعرهای جلالی باید به تفكر او اشاره كرد، او در پیكار با زبان و اشیا از عنصرهای بسیار ساده كه در زندگی معاصر از یاد رفته است شعر میساخت و موتیفهای گستردهای را در روند شعر شكل میداد.
اول كت و شلوارم را میپوشم/ و بعد كفشهایم را میپوشم/ و كلاهم را هم میگذارم/ و بعد میغلتم روی صفحه كاغذ / برای اینكه از خودم جای پایی بگذارم. (ص 83 شعر پایان–شعر دوری)
شخصیت هنری جلالی در محیط فرهنگی خاندان هدایت شكل گرفت. به راستی جلالی وامدار صادق هدایت است. او طی اقامت پنجساله خود در كشور فرانسه و تحصیل در رشته علوم طبیعی در دانشگاههای تولز و پاریس، بهرغم گفتوگو و دیدارهای متوالی با داییاش، پیوندهای شگرفی بین او و نوشتن شكل گرفت. جلالی جزء معدود شاعرانی بود كه با زبان میاندیشید.
بهطوری كه مطالعه او در باب فلسفه و عرفان از او شاعری ششدانگ و تصویرپردازی قهار ساخت. تلفیق تفكرات او در مواجهه با تجربیاتش، در عین پیچیدگی دور از ذهن نیستند، چالشهای دیالکتیکی لحن و گفتار او به سادهترین شکل ممکن در بطن اثر آشكار است.
«روح من روباهی است/ بر سر دیوار/ یا كلاغیست بر سر درخت/ روح من دیواریست در حیاط/ روح من آجرهایی است/ كه صدای خالی شدنشان از كامیون میآید» (ص116 شعر پایان– شعر دوری)
از آنجایی كه عملكرد شعر به زنجیركشیدن احساسات در شبكهای از روابط و كنشهای اجتماعی است، تاخر این امر ذهن را به روابط عینی تقلیل میدهد و مراوده آشكاری را میان تجربههای اكتسابی مخاطب و مولف ایجاد میكند، به عنوان مثال خودآگاه انسان مرزی میان خواب و بیداری است كه ضمن به خواب رفتن فرآیند آگاهی در انسان فروكش میكند، و هنگامی كه با شنیدن صدا و عوامل بیرونی این هشیاری از دسترفته تدریجا در حواس پنجگانه شكل گرفت، تأویل پدیدهها روند رو به رشدی خواهند داشت. كاركردهای ارجاعی و زیباییشناختی (استیك) در شعر جلالی سرشار از رنگ و پیام است. در چارچوب شعر او علائم و نشانهها عرصههای بكر زبان و معنا را تصرف میكنند، شاعر در میان خواب و بیداری در یك لحظه، در یك آن... با انطباق دلالتهای ضمنی در تشریح مواضع از پیش تعیین شدهای میكوشد تا به ذات والای كلام، كه همانا برابری است دست یابد.
«و همه سنگها به صدا در آمدند/ تا در ستایش انسان حرفی بگویند/ ولی تیشهای سخت بر سر آنها فرو آمد/ و سنگهای آوازهخوان چند تكه شدند/ و هر كدام در ستایش انسان فریاد میكردند»
به حق، كلام جلالی و پیام درونی آن زندگی است. شعر جلالی در ادبیات معاصر ما اتفاقی مبارك است و جایگاه او بدون شك تا روزی كه شعر و شاعری لبریز از عشق و انساندوستی است، در جان كلامش خواهد رست.
منبع :كارگزاران
تامل شاعرانه و ظرافتهای دقیق كلامی بیانگر نكتهسنجی شاعر است. پشتوانهای عمیق در شناخت اركان شعر و شگردهای زبانی به شاعر امكان میدهد، تصویرها در سیطره یك نظام ساختارمند آنقدر هماهنگ جلوه كند تا التذاذ خوانش متن در گستره معنا وسعت یابد. استفاده از نثری ساده از یكنواخت شدن فضاها میكاهد و تاویلهای گوناگون را حاصل میشود و تنوع طیفهای بیآلایشش را روی متن میگستراند تا در این مجموعه به آرامشی بزرگ مبدل شود «زن، تاریكی، كلمات» متشكل از سه قسمت است. به كار گرفتن كلمهها با موقعیتهای خاص تجربههای ارزشمندی را به همراه دارد شاعر در این مجموعه كوشیده است از عناصر سینمایی و داستانی بهره جوید. لحنگردانی از تمهیدات قابل توجهی است كه گاهی به صورت تعمدی و گاهی به صورت ناخودآگاه مخاطب را در كشاكش معنا با خود همراه میكند و پارادوكسهای حاصل شده در زیبایی متن بیتاثیر نخواهد بود و شبكههای مدلولی فراوانی را به وجود میآورد كه خاستگاهی معین ندارد و تنها در پی استعلای هیجانات است. شاعر با این ترفند در پی تجددی دیرینه است كه متن را ارتقا دهد و از فضاهای مستعمل و تكسیستمی دور شود تا مخاطب را با جغرافیای تمكین یافتهای مواجه كند به عنوان مثال شعر «دو قلوها» میتواند مصداق كاملی از سطرهای مذكور باشد. در ورودی اثر مخاطب با سیر دو قلوها به برجهای دو قلو در 11 سپتامبر میرسد و لاله و لادن كه بار عاطفی یك كشور را به دوش میكشند ناگهان با وارد شدن «بن لادن» در بطن اثر چهره وقیح این فرد را منحوستر از گذشته به جهانیان معرفی میكند. مسئله قابلتامل حركت از جز به كل است كه روایت خطی از تصادم تصویرهای مختلف به هم میخورد، بدون آنكه مكانیسم ذهن دچار پراكندگی متن شود، این بسامد در تعبیه شدن مراكز بیرونی و عوامل زیست محیطی در زبان صورت میگیرد.
دوقلوها سرنوشت عجیبی دارند/ مثل لاله و لادن كه چاقوی مرگ/ آنها را از وسط نصف كرد/ ما بلافاصله محكوم كردیم سندش موجود است/ پزشكهای سنگاپوری/ لاله؟/ لادن؟/ نه بنلادن/ ما بن لادن را محكوم كردیم/ جراح دیوانهای كه با سیستم كنترل از راه دور/ برجهای جهانی را از وسط نصف كرد/ عمل كاملا موفقیتآمیز بود/ چون مریض مرد/ ...بچههای ما از راه مخفی فرار كردند/ آنها همین الان در آبهای مكزیك/ با قاچاقچیها چانه میزنند (ص48، 49...)
باران ایستاده بود/ و قارچها چترهایشان را زیر آفتاب گشوده بودند/ مادرم صدایم میكند/ باغی پر از بوی بوتههای پونه و ریحان/ در صدایش سبز میشود/ هنوز هوا روشن نیست/ دختران زنبیل به دست/ به زیتونزاران میروند/ باد مه صبحگاهی را در هوا میپراكند.
ولی در مجموعه «زن، تاریكی، كلمات» هموغم شاعر دیگر محدود به ایران نیست. بیان دغدغههای روز در همهگیر شدن آثار او درد را در هر گوشهای از جهان فرو میكاهد، این سیر تكاملی، بلوغ فكری شاعر را در طی سالهای متمادی فعالیتش در حوزه ادبیات نشان میدهد:
حالا خیال كن اینجا بغداد/ این هم جوی نازكی از خون/ از این شقیقه كه مال من است/ تا دامن سفید تو/ بر این خاك/ حالا خیال كن كه من دست دراز كردهام/ كه موهایت را/ از این سیم خاردار بگیرم (ص46)
صدای شلیك خمپارهها قطع نمیشود/ جوانهایی با روبانهای قرمز بر پیشانی و رویاهایی سبز در سر/ سوار قایق میشوند/ اروندرود را در جهت مرگ پارو میكشند / بیا سوار شویم (ص 61).
از طرفی توجه به اسطورهها و تقدسزدائی از آنها در برخی از شعرها كاملا خصوصی و جزئی است كه از ناگهان یك اتفاق آغاز میشود. این فرآیند بازنمودی واقعی یا خیالی است كه رسانایی گستردهای در متن ایجاد میكند. اسطورهها (
...دو بار دستهایش را در هوا تكان داد/ دو خط شعلهور در هوا باقی ماند/ بعد/ خنجری كه مصنوعی به نظر میرسید/ از پر شالش بیرون كشید/ با هر دو دست دستهاش را فشار داد/ و بعد بالا برد/ و با تمام قدرت بر قلب خویش فرو آورد (ص52). ولی در برخی از شعرها آفرینشی در روایت اسطورهها صورت نمیگیرد و تولید هیچگونه تغییری نسبت به نسخه اصلی پیدا نمیكند. و بعد خواسته بودی میان درختها بدوی/ همینطور بیخودی/ و او نبوده بود/ تا مثل نیلوفری بر ساقهات ببندد بندی/ یا مثل ماری با تحفهای جهنمی/ حوات را بفریبد/ و آدمت كند (ص 14).
فهم زبان شبیه فهم موسیقی است. زبان میتواند اطلاعات را منتقل كند ولی موسیقی چنین نیست اما هر دو پر معنیاند و مستلزم جوابهای دقیقی برای انتقال فهم هستند؛ به انضمام تعبیر «لودیگ ویتگنشتاین» به سادگی میتوان دریافت كه شاعر علاقه خاصی به مفاهیم زیبا دارد.
بالا بلند بوده است این زن/ كه با عصای خود اكنون/ استواری زمین را میسنجد/ بالا بلند بوده است این زن/ كه چشم از آسمان گرفته/ به پاهای خویش مینگرد/ در این اودیسه شكوهمند عصر گاهی/ تا با حضور خویش بیاراید/ نزدیكترین نیمكت این حیاط مشجر را/ بالا بلند بوده است این زن/ چشمهایی كه سهمی از شب داشتهاند/ با سهمی از خورشید/ و موهایی كه/ رطب میآموختنهاند به نخلستانها...
در ژرفا ساخت نظام آوایی، موسیقی بیشتر شعرها برخاسته از كلمات است كه برای انتقال معنا به كار میرود. در زیباییشناسی موسیقی تكرار و دوران اصوات در یك نظام هماهنگ استوار شده است. استفاده از واجهای متجانس با درایتی آزموده شاعر را وا میدارد كه به سود شعر كاركردهای گوناگون موسیقیایی بكشد این تمهید بر پایه تكرار متبلور میشود.
پي نوشت:
زن تاريكي كلمات انتشارات آهنگ ديگر چاپ دوم
