محمد حقوقی به سال ۱۳۱۶ در اصفهان زاده شد و فعاليت ادبی خود را در اوایل دهه ۱۳۴۰ آغاز کرد. او طی پنج دهه کار ادبی، به عنوان یکی از پیروان نوگرای نیما یوشیج، پیشوای شعر نو، شناخته شد. محمد حقوقی در دهه ۱۳۴۰ در کنار نويسندگان و شاعران اصفهان، از جمله هوشنگ گلشيری، احمد ميرعلايی و ابوالحسن نجفی در انتشار گاهنامهای به نام "جنگ اصفهان" دست داشت که نقش برجستهای در نوگرایی ادبی ایفا کرد. او در رشتهای از نقدهای ادبی به معرفی آثار پیروان نوگرای نیما پرداخت. محمد حقوقی بیشتر به عنوان منتقدای نوگرا نامور شد. کتاب معروف او به نام "شعر نو از آغاز تا امروز" يکی از بهترين مجموعهها در معرفی رهروان شعر نو بود. در اين کتاب که بارها تجدید چاپ شد، اشعاری از نیما یوشیج و پیروان او درج شده بود، و حقوقی درباره برخی از اشعار تفسیری مختصر نوشته بود، که سبک و سلیقه او را بازتاب میداد. محمد حقوقی طی چند دهه فعالیت ادبی، نزدیک ۳۰ جلد کتاب شعر و نقد شعر منتشر کرد. برخی از آثار شعری او عبارتند از: زوایا و مدارات، فصلهای زمستانی، شرقیها، خروس هزاربال و از دل تا دلتا. محمد حقوقی دوشنبه هشتم تیرماه ۱۳۸۸ در زادگاه خود اصفهان درگذشت.

به خواهرم ندا...
از شهر خبر دارم
از بيلبوردها
از آدم ها
هر شب
روي پشت بام ،
به ستاره ها
خيره مي شود خواهرم،
و با چشم ِ گريان
موهاي عروسكش را
لمس مي كند
پدر
با صداي گرفته اش
فرياد مي زند
_ دخترم
خدا بزرگ است
اما من
از شهر خبر دارم
از بيلبوردها
از آدم ها
من ندانم با که گویم شرح درد:
قصهی رنگ پریده،خون سرد؟
منبع : روزنامه اعتماد ملي
خون پاک ملت ایران، صدای فروخوردهی شاعران و نویسندگان این مرز و بوم را به فریادی رسا بدل کرد، همراه و همنظر با مردمی که گشوده شدن روزنهای، زخم عمیقشان را عیان کرده است؛ اعتراض خود را به کسانی که با نادیده گرفتن صدای مردم، عامل کشتارها، ضرب و شتم و بازداشتهای گستردهی اخیر هستند اعلام میکنیم، و یادآور میشویم که همبغض به سوگ نشستگان و در بندشدگان رخدادهای اخیر به سوگ نشستهایم و هوادار عدالت و آرامشی هستیم که تنها با احقاق حقوق ملت ایران برقرار میشود.
چند عکس منتشر نشده از حسین منزوی

منبع: بادگير
شعر هنري كلامي ست و انعكاس دهنده فرهنگ و باورهاي تاريخي ممالك مختلف است، نقش شاعران از گذشته تا امروز در شكل گيري انديشه و فضيلت هاي انساني ، غير قابل انكار است، بايد پذيرفت اهالي قلم همواره به عنوان قشري آگاه و پيش رو، در جامعه اي كه در حال گذار از بحران، يا تجربه عوامل آن بوده " نقش عمده اي را ايفا كرده اند. تاثيرات سينما و موسيقي درشكل گيري ادبيات به خصوص در دوره معاصر باعث به وجود آمدن تحولات چشم گيري شد. اگر قرارباشد روزي مدرن شويم و به دستاوردهاي بزرگ دست يازيم بايد به سبك ايراني و درك عوامل بيولوژيكي، تجدد خواهي را تجربه كنيم. به سراغ مجموعه اي خاطره انگيزمي رويم كه " دوربين قديمي" نام دارد اين مجموعه داراي پيشنهادهاي تازه اي است. شاعر با ذكاوتي چون عباس صفاري كه سالهاي سال در خارج از ايران زندگي مي كند مجموعه اي از خود به جا مي گذارد كه سرشار از قريحه اي پويا در نزد مخاطبان آگاه شعر معاصر است، اين كتاب موثر همانطور كه جايزه كارنامه را به خود اختصاص مي دهد در انگيزش شعر جوان نيز تاثيرات بالاقوه اي دارد. شناخت و مطالعه ي عميق شعر جهان، از صفاري آتشفشاني خاموش مي سازد كه در هر شرايطي مي تواند فوران كند، او ظرفيت هاي زبان فارسي را با آگاهي به دست مي آورد ، دوربين قديمي حاصل مطالعه و آموزه هاي زندگي غرب است.

منبع : وازنا
این گفتگو در سایت نشر: ثالث
و روزنامه فرهنگ آشتی
محمود فلكي متولد 1330 (1950) رامسر فعاليت ادبي اش را آغاز كرد. در ايران در رشته هاي شيمي و علوم كتابداري تحصيل كردو ويراستار دانشگاه آزاد ايران در تهران بود. وي به آلمان مهاجرت كرد و در آنجا در رشته هاي زبان و ادبيات آلماني و ايرانشناسي تا مقطع فوق ليسانس تحصيل كرد و دوره دكترا در ادبيات آلماني را گذراند. فعاليت ادبي فلكي پهنه هاي شعر، داستان ،و نقد و پژوهش را در بر مي گيرد و تا كنون نوزده عنوان كتاب از او منتشر شده است. دو مجموعه شعر و داستان و رمان "سايه ها"ي او به زبان آلماني و پاره اي از شعرهايش به زبان انگليسي و سوئدي انتشار يافته اند.فلكي اكنون در Volkshochschule هامبورگ زبان و ادبيات تدريس مي كند.
ح.ر. آقاي فلكي اگر موافق باشيد در مورد شعرهايتان صحبتي داشته باشيم شعر" آخرين قطار " جزو معدود شعرهاي درخشاني بود كه در بين آن همه شعر مرا در گير كرد، اين شعر داراي شاخصه هاي سوررئاليسمي بود و عجين شدن انديشه شما حركت رو به رشدي را در شعر به وجود مي آورد به طوري كه جغرافياي كلام شما بسيار رنگين مي شود و فرم شعر در تناسب اجزا و كنش دروني زبان ازنمود ديالكتيكي برخوردار مي شود و در نهايت امر مخاطب را با شعري ساده اما متناقض مواجه مي كند... در برخي از شعرهايتان گرايش شما در پي ارائه مفهوم در وراي زندگي واقعي است آيا شما با من موافقيد؛ شعر امروز در برگيرنده ي حالات و خلجان هاي انساني ست كه ديگر از آن مفاهيم سخت دوري مي جويد؟
م.ف. خیلی ممنون که سرانجام به شعر خودم پرداختید. خوشحالم که یکی از شعرهایم مورد پسند شما واقع شد. در این پرسشتان به دو نکته میپردازم که بسیار مهم هستند: 1. نوشتهاید: " در شعرهاي ديگرتان گرايش شما در پي ارائه مفهوم در وراي زندگي واقعي است. یکی از ضعفهای نقد و تئوری ادبی در ایران این است که بسیاری از اصطلاحات و مفاهیم، نارسا و ناهنجار به کار گرفته میشوند. با عرض معذرت باید بگویم که شما هم اینجا همین کار را کردید. "مفهوم" یک کارکرد ِ زبانی- اندیشگی است که "ورای زندگی واقعی" نمیتواند وجود داشته باشد. هر سخن، هر شعر یا نوشته نمیتواند جدا از مفاهیمی که در پیوند با زندگی هستی ِ ویژهی خود را مییابند، پدید بیاید. پس هر شعر (با هر بُنمایه یا ساختاری) دارای مفاهیم ِ ویژهی خود است که تنها در "زندگی واقعی" میتواند شکل بگیرد. اما برخی از شعرها در پیوند با مناسبات سادهی زندگی و گلهگزاریهای روزمره مفهوم مییابند و برخی دیگر در پیوند با مفاهیمی که میتواند جنبهی فلسفی یا روانشناختی و... داشته باشد، شکل میگیرند. ولی همه در ارتباط با همین زندگی واقعی پدید میآیند. بسته به شاعر، همهی این مفاهیم (از هر نوعش) میتواند در این یا آن زبان، ساختار یا شیوه حق حیات بیاید. از این زاویه فکر میکنم منظورتان این باشد که شعرهای من کمتر با مناسبات ساده و روزمرهی زندگی پیوند دارد. اگر چنین است می توانم در مجموع به شما حق بدهم. من براین باورم آنچه که امروز شعر فارسی کم دارد، "اندیشه" است. جامعه از خردگریزی یا بیخردی اشباع شده و شعری که خود را در راستای بیخردی و بیمعنایی هموار می کند در همین فضای عمومی و مسلط جامعه قرار میگیرد و نادانسته همگام با آن حرکت میکند و نمیتواند شعر پیشرو باشد. شعر پیشرو شعری است که جهان تازهای به جامعه ارایه میدهد، نه اینکه در پریشانی ِ گفتارِ عمومی سهیم شود. منظورم از شعر ِ اندیشه، پیشاندیشی و مفهومگرایی یا شعارهای سیاسی- اجتماعی نیست. شاید بهتر باشد بگویم "اندیشهی شعر"، که شعر را از ابزار شدن فرا میبرد و فلسفه را در وجودش، ویژهی شعر میکند، نه اینکه بر شعر سوار شود.
2. شما "هیجانات و خلجانهای انسانی" را که چیزی کلی است و ارزش ویژهای را برنمی تاباند در برابر "آن مفاهیم" قرار دادهاید. حالا "آن مفاهیم" هرچه که باشد (من از دیدگاه خودم دربارهاش توضیح دادهام) اولن اینکه "انسانی" هستند، آن هم مربوط به انسانی که نمیخواهد مثل عموم یا عامه باشد یا بیندیشد؛ دیگر اینکه دوری جستن شعر امروز از "آن مفاهیم" یا اندشهی ژرفتر، همانگونه که گفتم، برمیگردد به جامعهای که از خِرَد دوری میجوید، چون از آن میترسد؛ میترسد که خِرَد، بنیاد اندیشهاش را به پرسش بکشد و حیاتش را به خطر بیاندازد.
ع.ث. آيا شعر دو دهه ي اخير ما به نظر شما دچار بحران بوده است؟ مثلا بحران معنا, بحران مخاطب و ...؟ تحليل شما از اين ميل بنيادي منتقدان و شاعران امروز ما براي تشخيص بحران در وضعيت شعر و ادبيات چيست؟
م.ف. نمیدانم چرا برخی از شاعران و منتقدان مایل به تشخیص بحران در شعر و ادبیات هستند، اما این را میدانم که در بسیاری موارد این تشخیصها مصنوعی است و با واقعیت فاصله دارد. زمانی، به مثل، آقای رضا براهنی در جستجوی "بحران رهبری" در شعر فارسی بود؛ انگار شاعران اعضای حزبی باشند که نیاز به رهبر داشته باشند. انسان آزاد که نیاز به قیم و رهبر ندارد. این نوع نگرش هم برمی گردد به اندیشهی توتالیتر ِ مستتر در یک جامعه که خود را در شکل ادبی نیز نشان میدهد و هم ارتباط مییابد به نامنسجم اندیشی ِ کسانی که چنین چیزی را مطرح میکنند. زمانی میشود از بحران در یک پدیده سخن گفت که آن پدیده سالها مراحل طبیعی و هموار خود را طی کرده باشد. چنین پدیدهای میتواند در نقطه ای به دلایلی دچار بحران شود. مثل آب روندهای که در مسیر خود به مانع برخورده باشد. آنگاه میتوان از علت وجودی ِ آن مانع و چگونگی ِ برطرف کردن ِ آن سخن گفت. شما به من بگویید که در دو دههی گذشته، از کارِ چند شاعر که بگذریم، چه حرکت طبیعی و همواری در شعر فارسی جریان مسلط بوده که حالا به مانعی برخورده باشد و دچار بحران شده باشد؟ در کدام پدیدهی اجتماعی ما حرکت طبیعی و هموار وجود دارد تا در شعر ما هم اتفاق بیفتد. آنچه در بخشی از شعر، پیش آمده و شما به عنوان ِ جریانهایی از آنها نام بردید بیشتر به نابسامانی ِ اندیشگی- روانی ِ یک جامعه مربوط میشود. شعر ما دچار بحران نیست، بلکه بیمار است.
تهيه و تنظيم : حامدرحمتي و علي ثباتي

گروس عبدالملكيان شاعر جواني است كه در سالهاي اخير فعاليت خود روند رو به رشدي را طي كرده است. اغلب شعرهاي او در مجموعه "سطرها در تاريكي جا عوض ميكنند" كه به تازگي از سوي انتشارات مرواريد منتشر شده است، داراي حال و هواي مشخصي هستند. برخلاف دو كتاب قبلي شاعر، ميتوان در اين مجموعه پيشرفت او در حوزه زبان و رسيدن به فرمهاي دلخواه را شاهد بود. به عبارتي، انديشه در مجموعه حاضر از خصيصههاي قابلتاملي برخوردار است. بيشتر شعرها داراي نظام خاصي هستند و اجراي موفق شاعر در آنها مشهود است. شاعر با طنازي خاصي بنمايههاي شعري را صيقل ميدهد و موتيفهاي گستردهاي را براي ارتقاي معنا به كار ميگيرد كه تاثير شگرفي در ادراك حقيقي شعر به وجود ميآورد. شايد يكي از دلايلي كه شعر عبدالملكيان بر پايه تاويل شكل ميگيرد، مبتني بر همين امر باشد:
كليد بر ميز كافه جا مانده است/ مرد مقابل خانه جيبهايش را ميگردد/ آينده در گذشته جا مانده است.( ص 59)
از آنجا كه انديشهمداري در ادبيات كشورمان خاستگاهي مكنون دارد، فرآيند انديشه در به كارگيري صحيح نشانهها در شبكههاي مدلولي آشكار ميشود. شاعري كارنامه درخشان خواهد داشت كه به موازنهاي قابل قبول برسد، زيرا شعر هنري كلامياست و بايد با اسلوب و شيوهاي خاص مستحيل شود. شاعر اين مجموعه در اغلب شعرها به اين مهم دست يافته است. نمودهاي تصويري و خلق فضاهاي تازه، فرصتهاي روشني را براي مخاطب بهوجود آورده است. اين عقل شاعرانه را كه من از آن به عنوان اعتدال شاعرانه(Sapienza Poetic) ياد ميكنم، نشان از ذكاوت و ممارست گروس عبدالملكيان دارد كه براي رسيدن به ساختارهاي منسجم ميكوشد و اشكال روزمره را با تجربهاي ملموس به زبان شعر بيان ميكند:
هر روز پرده را كنار ميزنيم/ و خورشيد را در آسمان به خاطر ميآوريم/ تقصير مرگ نيست كه اين همه تنهاييم/ ما با دهان دودكشها سخن گفتيم و/ واژه باران مصنوعي را چون كودكي ترسناك به دنيا آورديم/... / كبريت بكش/ تا ستارهاي به شب اضافه كنيم/ و خيره شو/ به مردمان تنهايي كه در آسمان سيگار ميكشند.( ص39)
يكي از آسيبهاي شعر عبدالملكيان، نگرش كلي و دوري جستن از جزئيات جهان پيرامون خود است. انگارههاي ذهني شاعر گاه به سبب نوجوييهاي معنايي به مفاهيم پيچيدهاي رهنمون ميشود، به طوري كه از زيبايي و ظرافتهاي زباني شعر او ميكاهد و فضاهايي كه از پتانسيل مناسبي برخوردارند، آنقدر ذهني ميشوند كه رويارويي با عالم واقع به سهولت انجام نميپذيرد. همچنين افراط شاعر در خلق فضاهاي بكر در بيشتر شعرها تاثير معكوس دارد و قاعده افزايي در فضاهاي متكثر رشد دوچنداني ميكند و تصويرهاي توليد شده از انتزاعي بودن رنج ميبرند.
در من صداي تبر ميآيد/ آه انارهاي سياه نخوردني بر شاخههاي كاج/... در من فريادهاي درختيست خسته از ميوههاي تكراري/ من ماهي خسته از آبم.
بارقههاي شعر غنايي (ليريك) در برخي از شعرهاي عبدالملكيان به تجربههاي شخصي ميانجامد. حتي در تجربههاي تازهاي كه شاعر از مكانيسم بصري استفاده ميكند، از حلاوتي كه بايسته است برخوردار نيست و لحن شاعر در بيشتر شعرها شبيه به همديگر و همچنين بسامد آوايي و ريتم آرام شعرها از يكنواختي نحوي برخوردار است.
از ماه لكهاي بر پنجره مانده است/ از تمام آبهاي جهان قطرهاي بر گونههاي تو/ و مرزها آنقدر نقاشي خدا را خطخطي كردند/ كه خون خشك شده، ديگر نام يك رنگ است.( ص24)
يكي از ويژگي بارز و قابل توجه شعر عبدالملكيان در طول سالهاي فعاليتش توجه به مضمونپردازي و حذف پرسوناي غيرمعقول در بطن اثر است. به همين دليل شعر او در پروسهاي شكل ميگيرد كه قابليت تاويل را به اقتضاي مركززدايي در حوزه زبان برجسته ميكند.
دزدي در تاريكي/ به تابلوي نقاشي خيره مانده است.(ص38)
گزارههاي خبري به ندرت در جغرافياي كلام گروس عبدالملكيان ديده ميشود. نمونههاي درخور و شگفتانگيزي را به لحاظ عاطفي در شعرهاي او ميتوان مشاهده كرد كه در نوع خود تحسينبرانگيزند و از نوستالژي مانايي برخوردارند. اين تجربهها در دو كتاب اخير او نيز داراي بنمايه فلسفي و شاخصههاي صريح رمانتيسمي بوده و جزو تجربههاي درخشان اين مجموعه نيز محسوب ميشود.
* انتشارات مرواريد، چاپ اول، 1387

مليح جودت آندای در سال ١٩٣٦ در آنكارا دیپلم گرفت و برای ادامهی تحصیل در زمینهی جامعهشناسی به كشور بلژیك مهاجرت كرد، بعد از شروع جنگ جهانی دوم به تركیه بازگشت. آندای در طی آن سالهای پر فراز و نشیب به روزنامهنگاری ادامه داد و در روزنامه aksam فعالیتهای چشم گیری در حوزهی ادبیات انجام داد. شایان ذكر است آندای به همراه دو دوست ارزشمند خود «اورهان ولی» و «آكتای رفعت» از بنیانگذاران شعر نوین تركیه هستند. آندای در سال ٧١ بهترین نمایشنامهنویس سال در كشور تركیه شناخته شد و جوایز بسیاری به خاطر شعرهایاش گرفت. شعرهای آندای بعد از سال ١٩٤٦ تغییرات جالبی به همراه داشت به طوریكه زبان شعر او بیشتر به زبان جامعه نزدیك شد و ترجمههای ارزشمند او به تركی گام ارزشمندی برای روشنگری ادبیات نوین تركیه بود؛ وی آثار قابل توجهی در نمایشنامهنویسی، سفرنامه و نقد دارد.
آثار او عبارتند از:
تلگرافخانه
كوچ نشین
بر روی دریا اودیسه دست بسته
دنیای آشنا
چشمهایم آبی
از چشم هایم
خارج میشوی
به كوچه
آبی
آبی
باران
ناگهان با گنجشكها
بارید
باران
كدام گنجشك
كدام باران
منبع : فرهـنـگ در خبرگزاري آفتاب
هنوز كوچههاي تو در تو به نفسهاي او آغشته است. مردي كه در اوج قلهها ايستاد و ماه را به ضيافت تاريكي فرا خواند مردي از جنس شبنم، از جنس آفتاب... كه از پس سهند و سبلان با جان كلامش مزين كرد يادي را كه از او براي ما به جا ماند، از فقدان اين ترك پارسيگو حسین منزوی سالها میگذرد. انگار مرگ او جدال ديرينهای با زندگاني بود. ادبیات ایران همواره به ذات هنری او مدیون است. شاعری که اهالي هنر او را با نام عشق میشناسند. شاعری که مزارش در دور افتادهترین نقطه جهان است. شاعری که خیال خام پلنگش به ماه پنجه میکشد و برادههای نقره غزلهایش را در خاطرهها خاطرهانگیز میکند. شاعری که از نارفیقان واهمهای نداشت زیرا در سایه پدر آرامید و غزل وارههایش، خاک را زمینگیر کرد تا دوباره از قعر خاک جوانه بزند.
حسين منزوي و جايگاه او بر كسي پوشيده نيست. شاعري كه فرزند خلف حافظ بود و غزلهايش امروز دهان به دهان میچرخد، او روح بيدار غزل و عاشقانههاي پائيز را در وصف خود سرود. شعر منزوي حديث برافروخته زندگي بود. تغزل چنان كه در عاشقانههاي منزوي از قوت ويژهای برخوردار بود در اشعار اجتماعي و عرفاني او نيز از جلوهای خاص تبعيت میكرد. به راستي منزوي سرودههاي خود را با تغزل میتراشيد. اتفاقي كه در چارچوب غزل و عاشقانههاي او رخ داد منجر به كاستن فخامت زبان شد. شائبههايي كه همواره در قالب محدود كلاسيك شاعر را رنج میداد تا در جهت نوآوري و ظرفيتهاي بديع بكوشد بيش از آنكه در جهت ارتقاي غزل و قالب كلاسيك رهنمون شود. اما غزل دستخوش اتفاقهاي تازهای نمیشد و اين وقايع همچنان مخاطب را دل آزرده میكرد كه گويي غزل را غبار فراموشي فرا گرفته است و غزل قلهای دست نيافتني بود كه از دور دستهاي ناممكن در نظرها زيبا جلوه میكرد.
طي آن سالها حضور شاعراني چون هوشنگ ابتهاج، نادر نادرپور، سيمين بهبهاني همچنان كه باعث مسرت بود اما باعث دلگرمی نبود. آرامش قبل از طوفان همه جا را فرا گرفته بود. انگار كسي بايد میآمد و زنگار از چهره غزل میزدود و به آن حياتي شورانگيز و پربار میبخشيد ... اين اتفاق دير يا زود افتاد: «حنجره زخمي تغزل» جايزه «فروغ فرخزاد» را در آن دوران كه جزو معتبرترين جوايز ادبي ايران به شمار میرفت، تسخير کرد. مردي از پس كوچههاي تو در تو... با جان كلامش میشتافت تا نقشي ماندگار شود و قبل از غروب خورشيد آن قله را فتح کند. بسياري از صاحبنظران معتقد بودند عمر شعر كلاسيك به پايان رسيده است اما منزوي ثابت كرد هنوز میتوان در قالب غزل شعر سرود.
بزرگترين بارقه شعر منزوي ضمن وفاداري و حفظ دستاوردهاي غزل كلاسيك رسيدن به افقهاي روشن و توجه دقيق به زندگي انسان معاصر بود و بيان تعابير عاميانه با توجه به فراز و نشيب روزگاري كه در آن میزيست. صداي او تا به امروز آخرين و رساترين فرياد عشق است. ديگر نمیتوان به زمزمهای گوش فرا داد، لرزهای كه به جهان عشق افتاد ساكنان ديارعشق را پايكوبان از نظرها دور كرد. تجربههاي آزاد منزوي نيز بسيار ستودنياند و بايد پذيرفت درك صحيح شعر نيمايي به منزوي كمك شاياني كرد و به همين دليل بود كه غزل به لحاظ محتوا و مضمون دستخوش اتفاقي مبارك شد.
دو چشم داشت دو سبز- آبی بلاتکليف
که بر دوراهی دريا - چمن مردد بود
جنس كلام منزوي و چگونگي نگاه او حتي از اسطورههاي ساده چنان ابيات
كوبندهای میساخت كه مخاطب را به زيبايي اسرارآميز و بيبديل دعوت میكرد و بازآفرينيتمهيدات
پيش پا افتادهای نظير ماه و پلنگ، ضمن كهنالگويي به تناسبهاي تاريخي و اجتماعي،
چنان به زيبايي منجر میشد كه حتي نظير آن را نمیتوان در جاي جاي دفتر شاعران
ديد. حلاوت و شيريني اسطورههاي آذري نيز در شعر منزوي نشان از هوشياري و توانايي
شاعراست. كم نيست غزلهايي از اين دست كه در احياي بوميت تلاشي ارزنده به شمار میرود.
خيال خام پلنگ من به سوی ماه جهيدن بود
و ماه را ز بلندايش به روی خاک کشيدن بود
پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پريد و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسيدن بود.
منزوي بهترين غزلهايش را در دهه 70 سرود. اين شعرها در مجموعه «ازكهربا و كافور» منتشر شدند. حتي مجموعه «با عشق در حوالي فاجعه» نيز در ادامه آن سالها سروده شد كه گواه بزرگي بر آگاهي و تكامل كارنامه درخشان شاعري چون منزوي بود. عدهای نقش نيما و منزوي را در احياي شعر هم سنگ میدانند؛ نوآوري منزوي در ادراك صحيح استعاره ، صورخيال، نگاه متفاوت و مضامين بكري كه در نظم و بيان ويژه او شكل میگرفت به راستي به اشعار نوين شاعراني چون نيما؛ شاملو و نصرت رحماني طعنه میزد. بايد گفت غزل منزوي تلفيق آگاهانهای از اشعار نيما و حافظ است. حتي فروغ فرخزاد هم غزلهاي بالندهای نظير منزوي دارد يا منوچهر نيستاني در احياي غزل گامهاي ارزندهای برداشت ولي هيچ كدام از اين نامها به اندازه منزوي راهگشا نبودند.
عكاس : Kuzma
شمس لنگرودی یكی از شاعران مستقل كشورمان كه تاریخ تحلیلی شعر نو به قلم او نگاشته شده دههبندی شعر معاصر را رد میكند آیا این امر به مثابه رد دستاوردهای آن دهه پرفراز و نشیب است؟ خب! با كمی تامل میتوانیم به این سوال پاسخ قابل قبولی بدهیم شاید منظور شمس لنگرودی به عنوان كسی كه پیشینه شعر نوین ایران را میشناسد رسیدن به دستاوردهای مشترك است، نیما با دگرگونی وسیعی كه در سیمای ادبیات فارسی به وجود آورد جغرافیای وسیعی را در اختیار شاعران قرار داد كما اینكه ظرفیتهای شعر نیمایی هرگز شكوفا نشد و ظهور شاگردان نیما در عرصه ادبیات باعث به وجود آمدن جریانهای جدید شد كه تا به امروز این صداها به گوش میرسد،هر چند فروكش كرده باشند تاكید نیما نزدیك شدن به طبیعت كلام بود او در مقدمهای كه در ابتدای «افسانه» مینویسد خطاب به نسل جوان از یك ساختمان سخن میگوید از ساختمانی كه صداها توانستهاند به آن راه پیدا كنند و در حال گفتوگو با یكدیگر هستند این سادگی در حقیقت به فراخور پیشینه شعر قدما، به لحاظ فیزیكی بیشتر قابلیت همزادپنداری را داشت و بزرگترین مزیت آن رهنمون شدن به ساختارهای تازه بود كه نیما از آن به عنوان ساختمان یاد میكند. اما شعر دهه 80 برخلاف چند دهه اخیر در آرامشی سترگ به سر میبرد، تو گویی آرامش قبل از توفان است بسیاری از صاحبنظران دهه 70 را نقطه عطفی در تاریخ ادبیات ایران میدانند از سویی دیگر تعدادی از طلایهداران ادب و فرهنگ فارسی به هیچ قیمت نمیتوانند با دهه 70 كنار بیایند و اغلب شعرهای دهه 70 را نوعی شكست سیاسی شاعران میدانند.
اما باید پذیرفت دهه 70 نیز تبعات خود را داشت و رگههایی از آن را حتی میتوانیم در نسل شعر دهه 80 ببینیم. دهه 70 برای بسیاری از شاعران خوشیمن بود شاید به دلیل مصادف شدن فعالیت آنها در این دهه، در ثانی مشكلاتی كه شاعران جوان به لحاظ نشر كتاب با آن درگیرند به این شكل نبود و همین قاعده باعث شد در هر كوچه و برزنی شاهد نشر كتاب باشیم درگیری ژورنالیستی كه بین شاعران به وفور دیده میشد از براهنی تا رویایی... شاید یكی از علتهای داغ بودن بازار دهه 70 بود ولی امروز صدایی به گوش نمیرسد حتی نجواهایی كه به گوش میرسید كاملا فروكش كردهاند. از مشكلات نشر كتاب گفتیم شاید در خوشبینانهترین شرایط شاعری بتواند 1100 نسخه از شعرش را به عموم علاقهمندان هدیه كند كه عموم این علاقهمندان همان شاعران هستند. شاید در این شرایط وبلاگنویسی ملغمه شاعران نسل جوان است.همانطور كه میدانید ایران كشوری در حال توسعه است بنابراین با چند كلیك میتوان تارنمایی شخصی خود را راهاندازی كرد و به گفت و شنود با نسلهای مختلف پرداخت امروزه روزنامهنگاران نویسندگان شاعران حتی دختر پنچ سالهای كه به كمك پدر و مادر خاطرات كودكی خود را در یك صفحه مجازی ثبت میكند تا خود را با مرور زمان همراه كند... امروزه وبلاگنویسی یكی از دغدغههای شاعران دهه 80 است اگر به مرزبندی شعر معاصر اعتقاد داشته باشیم به سادگی درمییابیم در قهقرای نابسامان نشر كتاب وبلاگ نویسی دریچه تازهای است كه در رهیافت رسالت خبررسانی از قوت ویژهای برخوردار است شاعران جوان... این جهان تازه را فتح كردهاند و بیرق سرخی را نیز بر فراز آن افراشتهاند كه نشان از هوش و ذكاوت شعر جوان دارد شعر دهه 80 در ادامه شعر دهه 70 است ولی با ظرفیتهای تازه... اگر شاعرانی را كه دچار آوانگارد زدگی شدهاند، افراطی بنامم شاید به مذاق خیلیها خوش نیاید ولی غرض این كلمات جدی گرفتن شعر دهه 80 در حوزه وبلاگنویسی و فضای مجازی است شاعرانی كه ناچارند در این فضای ناشناخته خود را به تمكین برسانند و این سرخوردگی را به هر نحوی جبران نمایند.
منبع : کارگزاران
بعد از مرگ غمانگیز بیژن جلالی، كتابی با عنوان «شعر پایان، شعر دوری» از سوی انتشارات مروارید منتشر شد، متاسفانه آنچنان كه بایسته بود به این كتاب پرداخته نشد. جلالی در سالهای پربار حیات خود به دور از هرگونه جنجال و هیاهو به كار خود ادامه داد، او تا آخرین لحظه شاعرانه زیست. بیژن جلالی به روشنی جزء شاعران تاثیرگذار موج نو بود. او در دهه40 با انتشار كتابی با عنوان «روزها» كار خود را آغاز كرد. در پارادایمیترین شعرهای جلالی باید به تفكر او اشاره كرد، او در پیكار با زبان و اشیا از عنصرهای بسیار ساده كه در زندگی معاصر از یاد رفته است شعر میساخت و موتیفهای گستردهای را در روند شعر شكل میداد.
اول كت و شلوارم را میپوشم/ و بعد كفشهایم را میپوشم/ و كلاهم را هم میگذارم/ و بعد میغلتم روی صفحه كاغذ / برای اینكه از خودم جای پایی بگذارم. (ص 83 شعر پایان–شعر دوری)
شخصیت هنری جلالی در محیط فرهنگی خاندان هدایت شكل گرفت. به راستی جلالی وامدار صادق هدایت است. او طی اقامت پنجساله خود در كشور فرانسه و تحصیل در رشته علوم طبیعی در دانشگاههای تولز و پاریس، بهرغم گفتوگو و دیدارهای متوالی با داییاش، پیوندهای شگرفی بین او و نوشتن شكل گرفت. جلالی جزء معدود شاعرانی بود كه با زبان میاندیشید.
بهطوری كه مطالعه او در باب فلسفه و عرفان از او شاعری ششدانگ و تصویرپردازی قهار ساخت. تلفیق تفكرات او در مواجهه با تجربیاتش، در عین پیچیدگی دور از ذهن نیستند، چالشهای دیالکتیکی لحن و گفتار او به سادهترین شکل ممکن در بطن اثر آشكار است.
«روح من روباهی است/ بر سر دیوار/ یا كلاغیست بر سر درخت/ روح من دیواریست در حیاط/ روح من آجرهایی است/ كه صدای خالی شدنشان از كامیون میآید» (ص116 شعر پایان– شعر دوری)
از آنجایی كه عملكرد شعر به زنجیركشیدن احساسات در شبكهای از روابط و كنشهای اجتماعی است، تاخر این امر ذهن را به روابط عینی تقلیل میدهد و مراوده آشكاری را میان تجربههای اكتسابی مخاطب و مولف ایجاد میكند، به عنوان مثال خودآگاه انسان مرزی میان خواب و بیداری است كه ضمن به خواب رفتن فرآیند آگاهی در انسان فروكش میكند، و هنگامی كه با شنیدن صدا و عوامل بیرونی این هشیاری از دسترفته تدریجا در حواس پنجگانه شكل گرفت، تأویل پدیدهها روند رو به رشدی خواهند داشت. كاركردهای ارجاعی و زیباییشناختی (استیك) در شعر جلالی سرشار از رنگ و پیام است. در چارچوب شعر او علائم و نشانهها عرصههای بكر زبان و معنا را تصرف میكنند، شاعر در میان خواب و بیداری در یك لحظه، در یك آن... با انطباق دلالتهای ضمنی در تشریح مواضع از پیش تعیین شدهای میكوشد تا به ذات والای كلام، كه همانا برابری است دست یابد.
«و همه سنگها به صدا در آمدند/ تا در ستایش انسان حرفی بگویند/ ولی تیشهای سخت بر سر آنها فرو آمد/ و سنگهای آوازهخوان چند تكه شدند/ و هر كدام در ستایش انسان فریاد میكردند»
به حق، كلام جلالی و پیام درونی آن زندگی است. شعر جلالی در ادبیات معاصر ما اتفاقی مبارك است و جایگاه او بدون شك تا روزی كه شعر و شاعری لبریز از عشق و انساندوستی است، در جان كلامش خواهد رست.

عکاس : Virgiliu Narcis
۱
ساعت را
كوك كرده ام
منظورم بمب ساعتي بود
كه ثانيه به ثانيه
عقب مي افتد
و اين گردش
ارتباطي به گردش فصل ها ندارد
خورشيد از پشت كوه
بيرون نمي آيد
بهتر!
بماند پشت ابر
بي سر و صدا بخوابيد
بچه ها !
صداي ما
فردا در مي آيد
از پشت كوه ...
از پشت ابر ...
از پشت دالان هاي تاريك...
فردا اگر برف هم نبارد
مدرسه تعطيل است.
۲
از اين فاصله زني را مي بينيم
كه در بالكن ايستاد
و در شلال موهايش
آفتاب را خشك كرد!
و بوي موهايش هفت كوچه آن طرف تر
در بازار پيچد
بازار در موهاي زن پيچد
و عطاري ها اجناس خود را گران كردند.
از اين فاصله زني را مي بينيم
كه با شكم برآمده
رخت هاي خيس را چنگ زد
و همسرش را دلگرم كرد
به فردايي كه در شكمش بود
به رويايي كه در سرش مي چرخيد
ديگر ادامه نمي دهم
سرم درد مي كند
و درد سر شما
از موهاي زني آغاز مي شود
كه در بالكن ايستاد
و در شلال موهايش آفتاب را خشك كرد.
منبع : سایت پیاده رو
بهار ۸۷
منبع :كارگزاران
تامل شاعرانه و ظرافتهای دقیق كلامی بیانگر نكتهسنجی شاعر است. پشتوانهای عمیق در شناخت اركان شعر و شگردهای زبانی به شاعر امكان میدهد، تصویرها در سیطره یك نظام ساختارمند آنقدر هماهنگ جلوه كند تا التذاذ خوانش متن در گستره معنا وسعت یابد. استفاده از نثری ساده از یكنواخت شدن فضاها میكاهد و تاویلهای گوناگون را حاصل میشود و تنوع طیفهای بیآلایشش را روی متن میگستراند تا در این مجموعه به آرامشی بزرگ مبدل شود «زن، تاریكی، كلمات» متشكل از سه قسمت است. به كار گرفتن كلمهها با موقعیتهای خاص تجربههای ارزشمندی را به همراه دارد شاعر در این مجموعه كوشیده است از عناصر سینمایی و داستانی بهره جوید. لحنگردانی از تمهیدات قابل توجهی است كه گاهی به صورت تعمدی و گاهی به صورت ناخودآگاه مخاطب را در كشاكش معنا با خود همراه میكند و پارادوكسهای حاصل شده در زیبایی متن بیتاثیر نخواهد بود و شبكههای مدلولی فراوانی را به وجود میآورد كه خاستگاهی معین ندارد و تنها در پی استعلای هیجانات است. شاعر با این ترفند در پی تجددی دیرینه است كه متن را ارتقا دهد و از فضاهای مستعمل و تكسیستمی دور شود تا مخاطب را با جغرافیای تمكین یافتهای مواجه كند به عنوان مثال شعر «دو قلوها» میتواند مصداق كاملی از سطرهای مذكور باشد. در ورودی اثر مخاطب با سیر دو قلوها به برجهای دو قلو در 11 سپتامبر میرسد و لاله و لادن كه بار عاطفی یك كشور را به دوش میكشند ناگهان با وارد شدن «بن لادن» در بطن اثر چهره وقیح این فرد را منحوستر از گذشته به جهانیان معرفی میكند. مسئله قابلتامل حركت از جز به كل است كه روایت خطی از تصادم تصویرهای مختلف به هم میخورد، بدون آنكه مكانیسم ذهن دچار پراكندگی متن شود، این بسامد در تعبیه شدن مراكز بیرونی و عوامل زیست محیطی در زبان صورت میگیرد.
دوقلوها سرنوشت عجیبی دارند/ مثل لاله و لادن كه چاقوی مرگ/ آنها را از وسط نصف كرد/ ما بلافاصله محكوم كردیم سندش موجود است/ پزشكهای سنگاپوری/ لاله؟/ لادن؟/ نه بنلادن/ ما بن لادن را محكوم كردیم/ جراح دیوانهای كه با سیستم كنترل از راه دور/ برجهای جهانی را از وسط نصف كرد/ عمل كاملا موفقیتآمیز بود/ چون مریض مرد/ ...بچههای ما از راه مخفی فرار كردند/ آنها همین الان در آبهای مكزیك/ با قاچاقچیها چانه میزنند (ص48، 49...)
باران ایستاده بود/ و قارچها چترهایشان را زیر آفتاب گشوده بودند/ مادرم صدایم میكند/ باغی پر از بوی بوتههای پونه و ریحان/ در صدایش سبز میشود/ هنوز هوا روشن نیست/ دختران زنبیل به دست/ به زیتونزاران میروند/ باد مه صبحگاهی را در هوا میپراكند.
ولی در مجموعه «زن، تاریكی، كلمات» هموغم شاعر دیگر محدود به ایران نیست. بیان دغدغههای روز در همهگیر شدن آثار او درد را در هر گوشهای از جهان فرو میكاهد، این سیر تكاملی، بلوغ فكری شاعر را در طی سالهای متمادی فعالیتش در حوزه ادبیات نشان میدهد:
حالا خیال كن اینجا بغداد/ این هم جوی نازكی از خون/ از این شقیقه كه مال من است/ تا دامن سفید تو/ بر این خاك/ حالا خیال كن كه من دست دراز كردهام/ كه موهایت را/ از این سیم خاردار بگیرم (ص46)
صدای شلیك خمپارهها قطع نمیشود/ جوانهایی با روبانهای قرمز بر پیشانی و رویاهایی سبز در سر/ سوار قایق میشوند/ اروندرود را در جهت مرگ پارو میكشند / بیا سوار شویم (ص 61).
از طرفی توجه به اسطورهها و تقدسزدائی از آنها در برخی از شعرها كاملا خصوصی و جزئی است كه از ناگهان یك اتفاق آغاز میشود. این فرآیند بازنمودی واقعی یا خیالی است كه رسانایی گستردهای در متن ایجاد میكند. اسطورهها (
...دو بار دستهایش را در هوا تكان داد/ دو خط شعلهور در هوا باقی ماند/ بعد/ خنجری كه مصنوعی به نظر میرسید/ از پر شالش بیرون كشید/ با هر دو دست دستهاش را فشار داد/ و بعد بالا برد/ و با تمام قدرت بر قلب خویش فرو آورد (ص52). ولی در برخی از شعرها آفرینشی در روایت اسطورهها صورت نمیگیرد و تولید هیچگونه تغییری نسبت به نسخه اصلی پیدا نمیكند. و بعد خواسته بودی میان درختها بدوی/ همینطور بیخودی/ و او نبوده بود/ تا مثل نیلوفری بر ساقهات ببندد بندی/ یا مثل ماری با تحفهای جهنمی/ حوات را بفریبد/ و آدمت كند (ص 14).
فهم زبان شبیه فهم موسیقی است. زبان میتواند اطلاعات را منتقل كند ولی موسیقی چنین نیست اما هر دو پر معنیاند و مستلزم جوابهای دقیقی برای انتقال فهم هستند؛ به انضمام تعبیر «لودیگ ویتگنشتاین» به سادگی میتوان دریافت كه شاعر علاقه خاصی به مفاهیم زیبا دارد.
بالا بلند بوده است این زن/ كه با عصای خود اكنون/ استواری زمین را میسنجد/ بالا بلند بوده است این زن/ كه چشم از آسمان گرفته/ به پاهای خویش مینگرد/ در این اودیسه شكوهمند عصر گاهی/ تا با حضور خویش بیاراید/ نزدیكترین نیمكت این حیاط مشجر را/ بالا بلند بوده است این زن/ چشمهایی كه سهمی از شب داشتهاند/ با سهمی از خورشید/ و موهایی كه/ رطب میآموختنهاند به نخلستانها...
در ژرفا ساخت نظام آوایی، موسیقی بیشتر شعرها برخاسته از كلمات است كه برای انتقال معنا به كار میرود. در زیباییشناسی موسیقی تكرار و دوران اصوات در یك نظام هماهنگ استوار شده است. استفاده از واجهای متجانس با درایتی آزموده شاعر را وا میدارد كه به سود شعر كاركردهای گوناگون موسیقیایی بكشد این تمهید بر پایه تكرار متبلور میشود.
پي نوشت:
زن تاريكي كلمات انتشارات آهنگ ديگر چاپ دوم

منبع : اعتماد ملی
شهاب مقربين وجهان شاعرانه ي او در مقايسه با شاعراني كه با تكنيكال كردن زبان و فرم به دنبال اتفاق هاي شاعرانه هستند از منظرهاي مختلفي قابل بررسي مي باشد، مي توان به جرات گفت سادگي در شعر مقربين يكي از اتفاق هاي نادري ست كه در مواجه با ظرفيت هاي شعر او مخاطب را شگفت زده مي كند. سادگي و اسلوب بيان شاعر به راحتي قابل دريافت بوده و همين امر مخاطب را تا انتهاي شعر همراهي مي كند.
برفي سنگين نشست/ درختي زيبا شد/ درختي شكست "جاده بنفش كودكي ام را ديدم" ص21 يا: بادكنكي كه دل كودكيام/ هوايش كرده بود/ امروز تركيد.( از وبلاگ شاعر)
شاعر در رويارويي با جغرافياي كلام،آن دُر يگانه را كه منجر به التذاذ خوانش متن مي شود با صراحت عجيبي با رهائي از قيد و بندهاي افراطي به جان كلام تزريق مي كند و همين قاعده به لحاظ تصوير سازي و برجسته شدن خيال يكي از محسنات و شگردهاي شعر مقربين محسوب مي شود.
مك لوهان كارشناس شهيرعلوم ارتباطات مي گويد ما در حال گذار از يك فرهنگ گرم به فرهنگي سرد هستيم در اين ميان مي شود فرهنگ واژگاني هر شاعري را دست خوش اتفاق هاي زمانه ي خود او دانست زيرا هر شاعري در مواجه با زندگي شعر مي سرايد علي رغم تمام حوادثي كه شايد تلخ و شيرين باشد. اما چيزي كه جهان شاعر را به زيبائي ها و كشف شهود هاي آن چناني رهنمون مي كند نگارش همين وقايع است كه شايد هر شهروندي به اقتضاي برخورد با اين مسائل ريز و درشت به گونه اي در تعديل مناسبات شاعر و دنياي رمز آلود او سهيم شود.
تصوير در شعر مقربين از هماهنگي و نظام خاصي برخوداراست شاعر تا غايت متن با ابژه ها بازي مي كند و با سادگي از پيش تعيين شده اي جهاني تازه مي سازد جهانى كه نمى توان آن را به سادگى ديد، يا بر آن نامى نهاد. اما نمودهاى اين رفتار در نوشتار او امري شهودي محسوب مي شود به طوري كه مي توان تمام اين وقايع را لمس كرد.
برف/نشسته روي حباب چراغ/ كلاغ /روي نيمكت سنگي/درختان انگار نيستند/رفته اند/ازپارك جلوي خانه من /به زمستاني بي انتها كنار / "جاده بنفش كودكي ام را ديدم" ص 12
در بررسي هاي لاكاني در ايضاح پاره اي از شعرهاي مقربين به سوال هايي كه بي جواب مي مانند پاسخ قابل قبولي را مي شود ارائه كرد. وقتي كه ما نوشته اي را مي خوانيم شكاف هايي را در آن مي يابيم كه دلالت عمده اي بر حضور نا خود آگاه ما دارد. قدرت "زبان" ابزاري ست كه هر روزه به كمك آن در تعاطي و ارتباط هستيم حالا ما در مواجه با يك متن ادبي نا خواسته از عوالم و تخيل خود نيز استفاده مي كنيم كه همين قاعده خاستگاه ويژه اي دارد كه منجر به گسترش معنا در ذهن هر خواننده اي مي شود.
ديوارها حركتي آشكار دارند/سكوت سنگيني را با خود ميبرند/هياهوي مردگان را شايد.../ديوارها حركتي تاريك دارند/ طنين هياهويي را با خود مي برند /سكوت نيامگان را شايد/ديوارها حركتي مرموز دارند/ صداي گام هاي بي پاياني را پس مي دهند/ديوارها حركتي بي پايان دارند/ "جاده بنفش كودكي ام را ديدم" ص 18
از تصويرسخن گفتيم آيا "تصوير"به مانائي اثر ادبي كمك مي كند با جرات مي توان گفت تصوير در شعر جان مايه هاي هر اثري را در حوزه ادبيات ارتقا مي دهد زيرا با تجسم تصوير در ذهن ما به صدا مي رسيم وقتي به صدا مي رسيم به تناسب ها و روابط پنهاني اثر مي انديشيم پس تصويري كه در بافت زبان جا بيفتد در وحدت متن به ويژه" شعر" كمك شاياني خواهد كرد. اما گاهي افراط شاعران در توليد تصوير تاثير معكوس دارد اما شعر مقربين همانطور كه گفتم از قاعده اي كه مختص خود اوست پيروي مي كند هماهنگي تصوير ها در رهيافت و گشايش معنا روند قابل قبولي داشته ، او در نگارش شعر از نمود هاي دروني تصوير كه دچار فرا روايت و پيش روي معنا مي شود به سود شعر كاركردهاي خوبي را به نمايش مي گذارد به همين دليل شعرهاي مقربين داراي حركت و گفتمان دو سويه اي مي باشند.
فكر مي كردم كه گنجشك ها قديمي شده اند و /از ياد رفته اند/ رفته بودند /اما يكي به يكباره پيدا شد و/زيك زاك چرخي زد و / آمد نشست روي كاغذ دفترم/در دم ترسيداز حركت قلمم/زير پايش ورق خورد صفحه ي دفتر و پريشان/ دوباره زيك زاك چرخي زد و / پركشيد و رفت "جاده بنفش كودكي ام را ديدم" ص 96
شاخصه هاي سور رئاليسم در شعر مقربين بسيار برجسته اند ، فراروي از فراسوهاي واقعيت گاهي شعر او را به مرز رويا مي رساند دستهاي از شعرهاي مقربين آنقدر ذهني هستند كه فكر ميكنيم با تجلي عصر مدرن و شناخت نيازهاي شعر پيش رو، او مخاطب را دست انداخته است.
*پی نوشت :
چاپ دوم کنار جاده بنفش کودکی ام را دیدم ، كتاب برگزيده كارنامه
