
.
.
.
چند ساعت بعد
مردی از اتوبوس شرکت پیاده می شود
با پیراهن چها ر خانه ای که هر خانه اش متروک است.
هر صبح با نعره ی گل های شیپوری
از خواب سنگین تخت بر می خیزد
به فنرهایی که روح اش را قلقلک می دهند
اخم می کند
قامت دیوارها به واسطه ی جهش دو کبوتر ان قدر مغلوب می شود
که مثل همیشه فراموش می کند امروز اخر هفته است
و همسرش در گوشه ای از آشپز خانه دلش را صابون می زند
امروز آخر هفته است
تلفن ها بی قرار می شوند
وقتی که عجله دارم
شیب پله ها تند می شوند
تند مثل ضربان قلب پرنده ای که آوازش را از یاد برده است
امشب زود به خانه می رسم
امشب پلک هایمان را ارام ارام به روی شب می بندیم
این تصویر ها مرا به یاد فیلم های کوتاه می اندازد
امروز اخر هفته است
نمی خواهم فاصله ها به ترتیب ... به ترتیب .... (الان می گویم)
ستاره های روی بام باشد .
عزیزم
این ترافیک گاهی مرا غافلگیر می کند
...چند ساعت بعد مردی از اتوبوس شرکت پیاده می شود.