روزنوشت های حامد رحمتی
به خواهرم ندا...
از شهر خبر دارم
از بيلبوردها
از آدم ها
هر شب
روي پشت بام ،
به ستاره ها
خيره مي شود خواهرم،
و با چشم ِ گريان
موهاي عروسكش را
لمس مي كند
پدر
با صداي گرفته اش
فرياد مي زند
_ دخترم
خدا بزرگ است
اما من
از شهر خبر دارم
از بيلبوردها
از آدم ها