به زندگاني مي خنديدم مي دانستم كه در اين بازيگر خانه بزرگ دنيا 

هر كسي يك جور بازي مي كند تا هنگام مرگش فرا برسد.(صادق هدايت)

 

.

.

.

 

کادوی تولدم را میان نارنج های درشت بگذار

عکس های ازدواجمان را به حرارت شومینه بسپار  

چرا که وقف آتش است.

اسب های شاهنامه را فرا بخوان

می خواهم به جایی بروم که هرگز نبوده ام 

 

این روزها

 بوی موهایت به ذرات هوا که می چسبد

تصور تازه ای از زمستان

و برف روب های روی بام ندارم  

شرط می بندم

برای تزئین این جعبه روز ها وقت گذاشته ای

شاید ماه ها...     

محتویات جعبه ارتباط مرموزی با روبان های جعبه دارد

روبان های جعبه ارتباط مرموزی با محتویات جعبه دارد     

تا دقایقی دیگر صدای انفجار خیابان را غافلگیر می کند

شیشه ها از قاب پنجره پائین می آیند

و کودکان از لیسیدن بستنی منصرف می شوند  

 

کادوی تولدم را خوب تماشا می کنم

روبان های سفید و قرمز را

زیبائی این جعبه با تابش عمودی آفتاب

لایه های شاداب نور را گمراه می کند

برای همین قبل از این خواب سنگین

این جعبه چند ضلعی را به اتاق خواب تشبیه می کنم  

و صراحت شب را به لباس های خواب شرح می دهم  

اما پنکه روی بسترمان را چگونه بچرخانم، چگونه بچرخانم زبانم را

وقتی نارنج ها لبخند می زنند

و بوی عکس های ازدواجمان، از دودکش شومینه

با پرنده های مهاجر رهسپار می شوند به شهري دور

اسب های شاهنامه یالهای بلندشان را

در آسمان رها می کنند

و مرا می برند به جایی که هرگز نبوده ام

 

تا دقایقی دیگر...

تا دقایقی دیگر...

شمع های روی کیک را فوت می کنم

مرگ یک قدم نزدیک می آید. 

 

 

این شعر را در سایت جن و پری بخوانید