به آن کافه قدیمی فکر می کنم

به نوشیدنی های سرد

و صندلی های چوبی

 

من هیچ عصرانه مشترکی

با سایه ها نخورده ام

دیگر سیگار هم  نمی کشم

شـعرهـایم را آتـش زده ام

و کتاب هایم را

در میدان انقلاب می فروشم

 

نمی دانـم  این کـلمه ها

از من چـه می خواهند ؟

بر شانه های زخمی سرزمینم

هنوز  خانه به دوش ام