شعر
به آن کافه قدیمی فکر می کنم
به نوشیدنی های سرد
و صندلی های چوبی
من هیچ عصرانه مشترکی
با سایه ها نخورده ام
دیگر سیگار هم نمی کشم
شـعرهـایم را آتـش زده ام
و کتاب هایم را
در میدان انقلاب می فروشم
نمی دانـم این کـلمه ها
از من چـه می خواهند ؟
بر شانه های زخمی سرزمینم
هنوز خانه به دوش ام
+ نوشته شده در Thu 29 Jul 2010 ساعت توسط حامد رحمتی
|