شعر

.
.
شعر تازه ای از من در سایت دانوش
وقتي باد مي وزد
بي قرار مي شوم
با دلتنگي مي چينم
كه زيرِ پوتين ها پژمرده شده اند !
چشم هايم را
به شرط گلوله بسته ام
و فرشته ها با روبان هايِ سبز
به تدفينِ ما مي آيند
از تابوتي كه ماه
در آن زنده به گور شد
از ميخ هايِ زنگ زده اش خون مي چكد
تمام درها را
به روي خود بسته ام !
سكوتِ اشیا… سكوتِ مجسمه ها
كلافه ام مي كند.
آبِ دهانم را آن قدر قورت داده ام
كه دو ماهي سرخ
در چشم هايم غرق شده اند
روزي هزار بار مي ميرم
روزي هزار بار مي ميرم
در خانه ای که چراغ هایش خاموش است.
+ نوشته شده در Tue 29 Dec 2009 ساعت توسط حامد رحمتی
|