از بارش باران بی خبریم
بزرگان یا رفته اند یا خوابیده اند نه روی تائید از ما کوچکترها را دارند نه ورقی تازه رو می کنند " شعر در اتاق عمل / شعر در اغما /شعر در c.c.u/ یداله در رویای هفتاد سنگ قبر / احمد رضا، پشت جلد مجله اورژانس / محمد علی در استراحت مطلق/ آقای دکتر می آید / پس از ویزیت شعری می خواند : / ما از تبار رستم و فرهاد و آرشیم/ و معلم از شاعری استعفا می دهد" (اکبر اکسیر) در سال نو می شود / شاعران اسم عوض می کنند/ علیه خود می شورند/به کوچه می روند /بابا نوروز می شوند / مسواک می زنند / و از مردم می گویند / مبارک است انشاالله " اکبر اکسیر
بزرگانی که رفته اند آردهایشان را بیخته اند الک هایشان را آویخته اند و آنهایی که مانده اند به تجدید نام خود دل خوش کرده اند ، شعر جوان را یا ندیده اند ،یا دیده اند و به عمد زیر سیبلی رد می کنند! انگار هیچ حرکتی اتفاق نیفتاده است. خشکی مزارع ذوقشان را به گردن خشکسالی و سال بد می اندازند ؛ غرور چنگیزی شان اجازه نمی دهد پشت سر جوان ترها ، راه بیفتند و به کمتر از روی جلد رضایت نمی دهند. منوچهر آتشی نیستند تا چندین جوان با ذوق معرفی کنند ، جوان ها را به شیزوفرنی و مالیخولیا متهم می کنند وآنچه در این میان ضرر می بیند شعر یتیم امروز است که از دهه هفتاد ، سرفرازانه گذشته است و نمایندگان جوانش را معرفی کرده؛ ناشران نیز به بهانه رکود و رخوت و هزینه های گزاف و ممیزی به دنبال نام های مبارک می چرخند و صیاد ستاره ها هستند . چند ناشر خجسته که با چک کارمندی استعدادها را یاری می دهند اما این استعدادها در پخشی ها ، جوان مرگ می شوند. منتقدین محترم یا باز نشسته شده اند یا اعتمادی به جیغ های بنفش متمایل به قهوه ای ندارند شعر جوان را محصول کافی شاپ ها و وبلاگ می دانند و اما مخاطب امروز که جویا و پوینده اند و هر خبر و اتفاق تازه ای را کشف می کنند. دست به سینه نشسته اند تا صفحات ادبیات چهره ای را رو کنند و چون تعداد این صفحات اندک است باز سر شعر بی کلاه می ماند؛ چه باید کرد ؟ این است مسئله ! و اما بشنوید از شعر فرخنده ی امروز که در نبود حامیان رسمی و معرفان غیر رسمی مثل ریشه چنار از زیر موزائیک های شهر، تب آلود راه می افتند و چون موسیقی زیر زمینی هر جا موزائیک شکسته ای یافتند سر بیرون می آورند و جوانه می زنند و به شعر مخفی و زیر زمینی دامن می زنند چه بخواهیم چه نه این شعر در دهه نود خود را معرفی خواهد کرد و آنجاست که روسیاهی به ذغال اخته خواهد ماند اگر شاعران جوان ما به امید نهاد های رسمی شعر بمانند تا اسپانسری قوی داشته باشند خیلی پیش تر از این حرف و حدیث ها از یاد رفته بودند ، این سماجت شورمندانه جوانان بی تکیه، ناشرو پخش و مطبوعات ادبی کار خود را کرده است و اعلام می کنم که وجود دارد و موجودیت خود را به ثبت رسانده است. هنوز دیر نشده بیائیم برای معرفی آن آقایی به خرج دهیم ، بزرگی جوان ها ما را کوچک نخواهد کرد مطمئن باشید !
یکی از شاعران امروز که از آب و آتش گذشته و به زبانی ساده و شریف رسیده است "حامد رحمتی" نام دارد ؛ همان گروه یتیمی که با سرمایه خود به معرفی خود برخاسته اند و پایتخت شعر ایران را به آتش کشیده اند و تهران پخته خوار نشسته است و به پخته خواری خود ادامه می دهد !
من بودم / آن مولفی که باید می مرد / کاغذهای دفترم را / به آتش کشیدم / و کبوتری سفید / به دست های شما رسید /شاعر شعر می نویسد / قصاب گوشت می فروشد/ و مرگ با چهره ای خندان از کنارمان می گذرد... ص 14
حامد رحمتی مثل عکاس دوره گردی به ضبط لحظه های شعورمند آمده است تا خود را در لابه لای عکس های شهر خفته بیاید سری بالا کند او گزارشگر انسان معاصر است :
برای آزمایش ادرار / به اینجا آمده ام / با دستی لرزان / و سری که برای شکستن درد می کند / حاصل عشق بازی ما / دو کبوتر زخمی روی پشت بام است... ص 19
شاعر جوان امروز نیک می داند نه نام ناشر برتر نه شعرهای تقدیمی نه چاپ لوکس کتاب ، هیچ یک موفقیت او را تضمین نمی کند ؛ آنچه سردمدار موفق این معرکه است اندیشه والا و شناخت جامعه ای است که برایش شعری نویسد هر چند دیر معرفی شود اما می ماند و می پاید بر این کرانه کبود کبوتر!
آسمان نیشابور همیشه فیروزه ای نیست / گاهی ابری می شود / گاهی بارانی ...
حامد رحمتی در مدت اندک راه زیادی را پیموده تا به شعر شریف امروز برسد او در آستانه دهه نود باید به شعری کوتاه و ملموس شعری مردم نهاد؛ و دردمند برسد و یکی از نامداران شعر امروز شود او بیست و هشت سالگی اش را در این کتاب سروده است باش تا صبح دولتش بدمد ، لطفا پیامش را بشنوید :
از بارش باران بی خبریم / از گنجشک های روی سیم / اگر دست هایمان رها شود/ راه به جایی نمی بریم ص 24
شب بخیر اردیبهشت 90 آستارا