شعر

 

 

از تاریکی  فرار می کنم

از  انسانی که لبش را   دوخته اند ! 

وقتی همسرم

موهایش را  می بافد   

انکار می کنم   عقاید  فمینستی را    

 

من پیامبری غمگین ام

کاشفِ  الکل را خوب نمی شناسم!

اما   بلدم

به  رنگِ آسمان  شک کنم

و با  صدایِ بلند

برایِ دوستان ام شعر  بخوانم !

 

همین امروز

از بلند ترین دیوار تیمارستان 

پرواز  کردم.          

 

شعر


 


 

به آن کافه قدیمی فکر می کنم

به نوشیدنی های سرد

و صندلی های چوبی

 

من هیچ عصرانه مشترکی

با سایه ها نخورده ام

دیگر سیگار هم  نمی کشم

شـعرهـایم را آتـش زده ام

و کتاب هایم را

در میدان انقلاب می فروشم

 

نمی دانـم  این کـلمه ها

از من چـه می خواهند ؟

بر شانه های زخمی سرزمینم

هنوز  خانه به دوش ام



مردی که پروانه ها در صدایش می رقصند ...

فریدون فرح اندوز در ویکی پدیا


استاد فریدون فرح اندوز در طی این سال ها با سوز صدایش مرهم بزرگی برای زخم های کهنه ام بوده  متاسفانه در ایران به آثار ایشان دسترسی نداشتم مدت ها با این سر در گمی روزهایم را گذراندم و در جستجوی صدای ایشان تمام مغازه های شهر را زیر و رو کردم. ارتباط با ایشان ، برای من معجزه ای بزرگ و دلخواه بود و امروز از تبرک ِحضورشان بیشتر آثارشان به دستم رسیده است. آری ... تنها صداست که می ماند  صدایی که به جان کلامش گره خورده و از آن سوی آب ها همچون پرندگان مهاجر آسمان را می شکافند و به سوی وطن پرواز می کنند تا ساکنان شهر عشق را لحظه ای شادمان کنند  آری ... وطن پاره ی تن است تنی که در قبای ِ خونین اش ، به ضربان قلبی گوش سپرده ایم که لحظه ای آرام  نمی تپد. روزی  آفتاب از فراز دماوند طلوع خواهد کرد که پذیرای شبی بلند باشد. اما گدازه های سوزان زیر پوست شهر جاریست ، ما  خوب می دانیم در سرزمین مادری هیچ انسانی غریبه نیست هر چند بهای غربت عمر است و دلتنگی اما این طروات صدای اوست و بهاری که از پس زمستانی سرد به سوی وطن باز می گردد. خوشا... خوشا آن دم که در این خانه باز شود و با یک بغل شعربه دیدارمان بیاید، آن گاه صدای گرم اش سال های سکوت را پر از طنین کلمات خواهد کرد.

 

 

با مهر و فروتنی


 حدس می زنم

دست در دستِ آدم برفی ها

به جایی دور  رفته ای



وقتی سر زده می آید   بهار  !

درخت ِ انار شكوفه می دهد

و پرنده ها 

رويِ سرشان می گذارند 

 آسـمان را ...

 

من به راز فصل ها

دیگر نـمی خندم !

 

مگر نمی بینی ؟

انارها دلشان خون شده

و پرنده ها پر كشيده اند.

 

شعر


عکاس دوره گرد

در انتظار مجوز گفتگوی من با خبرگزاری مهر   اینجا



 

از اين كلاه لبه دار

چند خرگوش زنده مي خواهيد

بيرون بياورم !؟


در باراني پوسيده ام

كبوتري خوابِ آسمان ديده است!

اصلن مي خواهيد

رويِ طناب راست... راست راه بروم

و ابرهاي ورم كرده را

از چشم هايتان كنار بزنم؟

يا سرم را بگذارم

در دهان شيري كه درنده است!؟

 

از اين كلاه لبه دار

دلقكي را بيرون آورده ام

نمايشي در كار نيست

براي نازك خيالي شما

روي توپ راه مي روم  و  

از میان دیوارهای تو در تو

عبور می کنم

 

باد مرا برده است

و  باران كسي را خيس نمی کند.


زمستان 88


شعر


.

.

 

 شعر تازه ای از من در سایت دانوش

 دو شعر در سایت هشتاد

 

 

وقتي باد مي وزد

بي قرار مي شوم

با دلتنگي مي چينم

گل هاي پيراهنت را 

كه زيرِ پوتين ها پژمرده شده اند  !

 چشم هايم را

به شرط گلوله بسته ام

و فرشته ها با روبان هايِ سبز

به تدفينِ ما مي آيند

 

از تابوتي كه ماه

در آن زنده به گور شد

از ميخ هايِ زنگ زده اش   خون مي چكد

تمام درها را  

به روي خود بسته ام !

سكوتِ اشیا  سكوتِ مجسمه ها  

كلافه ام مي كند.

آبِ دهانم را  آن قدر قورت داده ام

كه دو ماهي سرخ

در چشم هايم غرق شده اند

روزي هزار بار مي ميرم

روزي هزار بار مي ميرم

در خانه ای که چراغ هایش    خاموش است.

 

 

جنگ تمام شد

 

 

 از مجموعه در دست انتشار   " عكاس دوره گرد "

 

جنگ تمام شد

جنگ تمام شد

 

این آخرین خبری بود

که از رادیو شنیدیم

 

ما

با لباس‌های خاکی

به خانه برگشتیم.

 

کسی منتظر نبود

کسی سلام نکرد

کسی در را باز نکرد!؟

 

 

شعر



 

تلویزیون را  خاموش می کنم

چراغ ها را    شمع ها را 

شیر آب چکه می کند   هنوز

 

شب را   به خانه آورده ام

عقربه هایِ ساعت

دلتنگی مرا     نشان می دهند  

 

از پشتِ پنجره

به خیابان  خیره  می شوم

ماشین ها

در تاریکی محو می شوند.



بهمن 85



شعر

 

  

                By : Van Gog   

.

.

.

 

 

درخت ها

رد پاي طبيعت اند

و هر سبزينه اي

در خاك ريشه مي دواند. 

 

اين جنگل از 20 كليومتري

به آخرين شاهكار ونگوگ

شباهت دارد!

 

در كنار رود دختراني

از جنس هيزم خشك

به تماشاي خود نشسته اند

 

و در شب هاي سرد

آغوش گرمشان

زبانه مي كشد!

 

باران بي امان پائيز هم

سراسر جنگل را

در يك چشم به هم زدن خيس مي كند

 

با شادماني مي دويم

مي دويم به سمتي كه نمي دانيم 

 چتر روي سر  ما همان آسماني مي شود كه بود

 

و صداي آرام خنده هاي تو

 

از لا به لاي  درخت ها      

                        در خت ها   

                                 درخت مي شود

سراسيمه به خانه باز مي گردم

 

و مي بينم

باراني آبي ات

از ديوار آويزان است.

 

 این شعر در سایت ماندگار

 

 

 

شعر



شكارچي لوله سرد تفنگ را

از لايِ بوته ها  بيرون آورد

 

رودخانه

از انعكاس ِ سروها  لرزيد 

و شكل نا منظم ابرها به هم ريخت 

غازهاي وحشي به هوا برخاستند

باد

از ميان بالهايشان عبور مي كرد


تلویزيون را خاموش كردم

و در اتاق را محكم بستم !



شعر

 

 

 

 

به زندگاني مي خنديدم مي دانستم كه در اين بازيگر خانه بزرگ دنيا 

هر كسي يك جور بازي مي كند تا هنگام مرگش فرا برسد.(صادق هدايت)

 

.

.

.

 

کادوی تولدم را میان نارنج های درشت بگذار

عکس های ازدواجمان را به حرارت شومینه بسپار  

چرا که وقف آتش است.

اسب های شاهنامه را فرا بخوان

می خواهم به جایی بروم که هرگز نبوده ام 

 

این روزها

 بوی موهایت به ذرات هوا که می چسبد

تصور تازه ای از زمستان

و برف روب های روی بام ندارم  

شرط می بندم

برای تزئین این جعبه روز ها وقت گذاشته ای

شاید ماه ها...     

محتویات جعبه ارتباط مرموزی با روبان های جعبه دارد

روبان های جعبه ارتباط مرموزی با محتویات جعبه دارد     

تا دقایقی دیگر صدای انفجار خیابان را غافلگیر می کند

شیشه ها از قاب پنجره پائین می آیند

و کودکان از لیسیدن بستنی منصرف می شوند  

 

کادوی تولدم را خوب تماشا می کنم

روبان های سفید و قرمز را

زیبائی این جعبه با تابش عمودی آفتاب

لایه های شاداب نور را گمراه می کند

برای همین قبل از این خواب سنگین

این جعبه چند ضلعی را به اتاق خواب تشبیه می کنم  

و صراحت شب را به لباس های خواب شرح می دهم  

اما پنکه روی بسترمان را چگونه بچرخانم، چگونه بچرخانم زبانم را

وقتی نارنج ها لبخند می زنند

و بوی عکس های ازدواجمان، از دودکش شومینه

با پرنده های مهاجر رهسپار می شوند به شهري دور

اسب های شاهنامه یالهای بلندشان را

در آسمان رها می کنند

و مرا می برند به جایی که هرگز نبوده ام

 

تا دقایقی دیگر...

تا دقایقی دیگر...

شمع های روی کیک را فوت می کنم

مرگ یک قدم نزدیک می آید. 

 

 

این شعر را در سایت جن و پری بخوانید

 

 

دو شعر

 

             هفت سین شاعر

          سکوت، سيگار، سردرد، سيتالوپرام، سيماي يار، سايه، سراشيبي

 

عکس : Kaushik Chatterjee

بهاري دلخواه و سالي آرام براي شما آرزومندم اين زندگي بازي بي معنايي بيش نيست كه نه بردش برد است! نه باختش باخت ! يا بايد گوسفند سليم بود يا گرگ بيابان " دوستان با اين كه در سردترين فصل سال زاده شده ام اما حال و هواي بهار بسيار برايم دلچسب است مردم به خيابان ها مي ريزند انگار زمين در انتظار حادثه اي شگرف خميازه مي كشد. چاره اي نداريم پس در عين خوشباوري با مرور زمان و فصل ها همسفر مي شويم  و چشم به گذر عمر مي دوزيم كه چگونه از كف مان مي رود . سال ۱۳۸۷ همراه با خاطره هاي خوب و بد در تقويم هاي خاطرمان خاك خواهد خورد كساني كه رفتند و كساني كه ماندند تا رسم رفتن بياموزند. مدتي بود  دوستان بزرگوار و فرهيخته ام از گوشه كنار گلايه داشتند كه چرا در وبلاگ شخصي ام شعري منتشر نمي كنم  ضمن احترام  بايد عرض كنم ؛ نظر به عزم راسخي كه اقدام به انتشار شعرهايم داشتم در طي اين مدت به شعرهايم سامان می دادم  تا سره از ناسره عيان شود.

 

۱

 

از دهان دود كش ها

بوي درخت مي آيد!

 

گونه ي برف روب ها

از شرمساري سرخ مي شود

 

در تقويم هاي روي ميز

تا آمدن بهار چند ورق نمانده است

 

چقدر دستهايم

به زندگي گرم است!

 

از دانه هاي برف

آدم هاي خوبي ساخته ام.

 

اين شعر را بشنويد

 

 

 

 

۲

 

سرد و گرم

 

دنيا را در آغوش تو چشيده ام

 

بهار را مي رقصم

 

و زنبق ها را به موهايت مي آويزم

 

تابستان را به حال خود  

 

             رها مي كنم

 

و مي سوزم ...

 

از التهاب دستي كه در غبار گم  مي شود

 

پاييز را در ميان خاكروبه ها ...

 

و كوچه هاي خلوت مي وزم    با رنگ و رنگ ِ  برگ ها

 

اما زمستان را  از پشت پنجره تماشا مي كنم

 

با ژاكتي پشمي

 

و قهوه اي تلخ

 

 

 

خشونت و ترس

 

تصمیم نداشتم به روز کنم ولی دیدن این عکس همواره حسی هولناکی را در من به وجود می آورد که برای من جای سوال دارد آمیختگی خشونت و ترس این عکس را دیدنی تر می کند نمی توانم علاقه ام را به عکس و عکاسی انکار کنم و به همین دلیل تصویر را به روایت خود تصویر دوست دارم.

پس شما هم ببینید...

 

عکس از محمد حسین صادقی

                                                   عکس از محمد حسین صادقی

 

 

  

     به کسانی که طناب را تجربه کرده اند برای تاب خوردن! 

 

     .

     .

     .

 

چهارپايه زير پاي تو را خالي نكرده بود   هنوز

تعادل جهان آخرين كلمه اي بود

كه روي لبان كودك نقش می بست

 

بوسه هاي سر به هواي تو به وقت خداحافظي از لبانمان مي ریخت

تا زير برف آب شود        نمي شود

زن ها بر مي گردند

زن ها با شتاب بر مي گردند

باد شوخي احمقانه اي مي كند

كودك از ميان رقص چادر ها به دنياي نا شناخته اي قدم مي گذارد

هزار روياي غبار گرفته و تلخ دهان باز کرده اند             

و شكلات به شكل نا معلومي از مشت كودك ناپديد مي شود

انگار برق آسانسور سالها رفته باشد 

معلق ميان زمين و هوا

.

.

.

ديگر پاكت ميوه  هم به انكار دستهايم اعتماد نمي كند

انارها به سرخي كدام اتفاق بو برده اند

كه در كف آسانسور سكندري مي خورند  و

زير پا له مي شويم

 

خانم ها...

آقايان...

 اين شوخي احمقانه همينطور ادامه دارد

و تعادل جهان آخرين كلمه اي ست

كه روي لبان كودك نقش مي بندد.

 

حالا يك عينك ته استكاني كم داري پدر بزرگ

       بارش يك ريز برف تو را پير مي كند! 

 

 

         اين شعر در سايت فرهنگ و گفتگو

 

 

شعر

 

 

 

عکس از خودم

به سعید توکلی و غم های بزرگ او ...

 .

.

.

 

درخت ها کنار جاده ایستاده اند

شیشه را پایین می دهم

خرگوش ها می دوند وسط جاده...

 

با شتاب اتومبیل کنار می آیم و

آسمان در امتداد بادکنک ها خاکستری می شود

 بند کفش هایم را سفت می کنم

خزه ها آرام روی هم دراز می کشند

و جنگل از آواز قورباغه ها خالی می شود

 

شیشه را به سرعت پایین می دهم

امسال لپ های خیس ما را ماه می کشد ؟

امسال در تاج محل سقوط بادکنک ها را تماشا می کنیم ؟

 

اما چه فرض های احمقانه ای

 روی سر در مسافرخانه ها نوشته اند:

_   اتاق خالی نداریم  لطفا سوال نفرمائید _

 

در تمام آن روز باور نمی کردم

بادکنک ها تهدید بزرگی برای آسمان هستند

که ناگهان صدای تو از لابه لای خزه ها بلند شد

انگار همه جا بودی ، اما نبودی

 

درخت ها همچنان کنار جاده ایستاده اند

بادکنک ها را به پیشانی آسمان شلیک می کنم

خرگوش ها می دوند وسط جاده...

 

                                                                                                            

این شعر را در وازنا بخوانید

 

 

شعر

 

 

.

.

.

 

  

زير اين چتر سياه 

آرام  آرام  مي بارم

و روزهاي تقويم را

با احتياط ورق مي زنم !

 

روزنامه ها

 پر از آگهي تسليت است

و مرگ چقدر  بي پروا مي شود

هنگامي كه باران

زخم هايمان را مي سوزاند

 

كليد خانه ام را گم كرده ام

اين درهايِ بسته اگر باز شوند

دل به سايه ها نمي بندم

 

دستفروش ها

سراسر شهر را آتش زده اند 

همه چيز ارزان است

و هيچ رهگذري نمي پرسد

ساعت چند است؟

 

شعرهاي از ياد رفته را

زير لب زمزمه مي كنم  

ابرهاي سياه خوب مي دانند

اين مردِ  باران پوش

از همه چيز گذشته است ! 

 

تنها شادي من

تماشايِ پرنده هاي مهاجر است

كه در امتداد غروب

پرواز مي كنند

و آسمان را مي شكافند

 

اما امروز

بر عكسِ تمام روزها

چترم را جا مي گذارم 

و چشم هاي تازه ام را مي پوشم

به گمانم

پشتِ يكي از همين پنجره هاست

كه چترها رنگ مي بازند

و رنگين كمان

بر كرانه ي آسمان ظاهر مي شود

 

رهگذران

 از زير شيرواني ها بيرون مي آيند   

تا زير ترنمِ رنگ ها خيس شوند.

 

دو شعر

           

                                                                           

 

 

عکاس : Virgiliu Narcis      

   

۱

ساعت را

كوك كرده ام

منظورم بمب ساعتي بود

 

كه ثانيه به ثانيه

عقب مي افتد

و اين گردش

ارتباطي به گردش فصل ها ندارد  

 

خورشيد از پشت كوه

بيرون نمي آيد

بهتر!       

بماند پشت ابر

 

بي سر و صدا بخوابيد  

بچه ها !

 

صداي ما

فردا در مي آيد

 

از پشت كوه ...

از پشت ابر ...

از پشت دالان هاي تاريك...

 

فردا اگر برف هم نبارد

مدرسه تعطيل است.

 

 

 ۲

از اين فاصله زني را مي بينيم

كه در بالكن ايستاد

و در شلال موهايش

آفتاب را خشك كرد!

 

و بوي موهايش  هفت كوچه  آن طرف تر

در بازار  پيچد

 

بازار در موهاي زن  پيچد

و عطاري ها اجناس خود را گران  كردند.

 

از اين فاصله  زني را مي بينيم

كه با شكم برآمده

رخت هاي خيس را چنگ  زد

 

و همسرش را دلگرم كرد

به فردايي كه در شكمش بود

به رويايي كه در سرش مي چرخيد

 

ديگر ادامه نمي دهم

 سرم درد مي كند

و درد سر شما

از موهاي زني آغاز مي شود

 

كه در بالكن ايستاد

و در شلال موهايش آفتاب را خشك كرد.

 

 

 منبع : سایت پیاده رو 

 بهار ۸۷

 

شعر

 

 

عکاس : Virgiliu Narcis     

 

كارمندي ساده ام

سر ساعت مي آيم

سر ساعت مي روم

 

در آپارتماني كوچک

مردگی می کنم...

با صداي بلند

نفس نکشیده ام

 

باقي عمر را

در اين پارك خلوت مي نشينم

و روزنامه مي خوانم.

 

 

شعر

 

 

  

 ۱

دست در دست

هم

پرسه مي زديم

خورشيد

درميان موهايت مي دويد.

هوا باراني نبود

هوا ابري هم نبود

 

اما گل هاي آفتابگردان

بي قراري مي كردند !

تو چترت را آورده بودي.

                                                                                                            

۲

 

به هواي ِلبان سرخ ات

يك گلدان سفالي مي خرم

تا گياه بوسه

در كنار پنجره رشد کند.

 

 

... و شعر

.

.

.

 

تاريخ  ميان ابروهاي مرد در حركت است

 

كبريت را خاموش كن

اين خانه سالها پيش آتش گرفت

ابعاد فاجعه را ترك خوردن شيشه ها كشف كرد

و صدا در كره اي ديگر پيچيد

باستان شناسان همان شب را بزرگترين حادثه ي تاريخ ناميدند!

( ابروهای مرد توی هم می رود )

 

كبريت را دیگر خاموش كن

تلسكوب ها روي چند خط سياه زوم كرده اند

سوسوي ستاره اي ناشناس ساكنان شب را بي خواب مي كند

جهان پر از عناصر مضحك است

روزي گلوي برآمده از سكوت متورم مي شود

شايد شكستن مجسمه ها موزه اي را در جنوب لندن نگران كند

( ابروهاي مرد از هم باز مي شود )

 

كبريت را خاموش مي كني

كشاورزهاي روشن فكر از كشت خشخاش باز مي گردند

در جستجوي خانه اي كه سالها پيش آتش گرفت

روزي كه ابرها در كره اي ديگر باريدند

و روياي خنده دار ما به ابروهاي مرد پيوست

 

 

چراغ ها را خاموش مي كنم.

 

 

 

اين شعر در سايت اثر

 

 

 

 

شعر

 

شعري از من در سايت وازنا

به صبا و روزهایی که گذشت

 

 By: Mikel Arrizabalaga

 

این شعر را چند ماه پيش نوشتم و امروز آن را در وبلاگم منتشر مي كنم شايد كسي حوصله شعر نداشته باشد اما اين شعر برايم بسيار خاطره انگيز است و لحظه اي كه سطر به سطر خودم را... در لابه لاي اين كلمات زمزمه مي كنم به سالهاي دور مي روم. و كوچه ها براي شاعري كه دنبال بهانه است دهن كجي مي كنند اما از آن روزها خاطره اي بيش برايم نمانده است و من ناچارم بي اختيار لبخندي بزنم و آهي از سرآسودگي بكشم و چشم هايم را بدوزم به روزهاي تقويم و گذر عمر را تماشا كنم.

 

 .

.

اي دختر آذري

از دار ِكدام قالي

به آسمان رسيده اي ؟

 

اسب هاي رم كرده

با يالهاي  بلند در هواي دشت

شيهه مي كشند ...

 

حيدر بابا

با عصاي چوبي اش، دريا را

دو نيم خواهد كرد  

 

ديگر نگران چه هستي ؟

 

سليمان

از ماهيان ِ دريا دل

سراغ گرفته است

حال سارا خوب است.*

 

پاهايت را

به زمين بكوب و

برقص

 

بگذار مرارت هايمان 

با آمدنِ بهار رنگ بگيرد

 

 

بوته هاي ريحان

در لهجه ي شيرين ات

روئيده اند !

 

با انعكاس ِ آواز تو

برف ها آب مي شود

 

و سبلان

به رنگ كبك ها

درمي آيد!

 

دخترانِ غمگين شهر

پا به سن مي گذارند

عاشق مي شوند

 مادر مي شوند

 

ديگر نگران چه هستي ؟

حال سارا هم خوب است.

 

 

* اشاره به یکی از منظومه های آذربایجان

 

در سوگ قلم

 

 

 

خودكارم را

روي زمين مي گذارم

              

و دست هايم را

    بالا مي برم

 

 تمام تفنگ ها قلبم را

    هدف گرفته اند  !

 

 

مانده ام

اين كاغذهاي مچاله را

 چگونه به باد بسپارم؟

 

وقتي به ازاي ِ هر درخت

جنگلي در آتش مي سوزد

 

اين واژه ها

موي دماغم که می شوند

 

با گام هاي لرزان

به خواب ِ اين جنگل قدم مي گذارم

                                            

مثل باد پائيزي

روي برگها مي وزم

 

تو نيز مي تواني

 

اين راه پر پيچ و خم را ...

 

با تماشاي زنجره ها

     به آخر برساني

 

در آن سوي رودخانه

قايقي هست كه خروس خوان

             حركت خواهد كرد

 

به سمت ِ جزيره هاي مرجاني 

شايد به سمت ماه ...

شايد هم به كره اي ديگر

 

مي دانم

همسفر خيالبافي هستم

 

خدا را چه ديده اي؟

 شايد همين امروز

 

محمد مختاري را  ديدم

و اين شعر را ... براي او خواندم

 

 

به خواهرم ندا

 

 

به خواهرم ندا...

 

 

از شهر خبر دارم

 

از بيلبوردها

    از آدم ها

 

 هر شب

روي پشت بام ،

 

به ستاره ها

خيره مي شود     خواهرم،

 

و با چشم ِ گريان

موهاي عروسكش را

          لمس مي كند

 

پدر

با صداي گرفته اش

        فرياد مي زند

 

_ دخترم

خدا بزرگ است

 

اما من

از شهر خبر دارم

 

از بيلبوردها

    از آدم ها

 

 

زمستان

 

 

اگر خون سردی ات را از دست داده ای

با این شال و کلاه به زمستان       نمی رسیم

یک آدم برفی خوب روخ سفیدش را

با لیوان شیر سر نمی کشد  

که اول صبح درروزنامه ها تیتری درشت شود

حالا سالی چند

بار حیاط کو چکمان سفید بخت می شود

با برف سر به هوا شوخی...

گفته بودم :

رد پاهای روی برف پشت می کند    به پنجره

و سرما را به آن سوی زمستان می برد

که دندان ها هی می خورد به هم

به هم می خورد

ما صدای در را نشنیدیم

ببخشید این برف آدم نمی شود

 

 این شعر در سایت ماه مگ

 

 

 

پنجره

 

 

لبهای بسته

حنجره را    تنها        می گذارند

وکلمه های عریان

در فواصل بوسه ها ی رو به راه

پرنده می شوند

اوج می گیرند

نقطه

- کاشی ها سهم بزرگی از خانه اند -

و پنجره زخم زبان فصل ها   رنگ ها

بهار که سر زده بیاید

پشت لب دختران شهرسبز می شود

و برای گشودن بلوغ دگمه ها

هزار رایحه

هزار بهانه می شود

همین پرده های سر به راه

اگر لحظه ای کنار روند

طبیعت شب صدای خانه را زنانه میکند.

 

این شعر در سایت وازنا

 

شعر

 

 

اثر رنه ماگريت

اثر رنه ماگریت نقاش بلژيكي (René Magritte)

 او یکی از برجسته‌ترین نمایندگان  سورئاليسم در نقاشی، و ابداع کنندهٔ جناس تصويري است.  

.

.

.

 

قطار ايستاده بود

پنجره هاي بسته صورت هاي غمگين را قاب مي گرفت

 

در آن سوي ريل ها

به خطوط موازي زل زده بودم

 

در انحناي اين خطوط

 چشم هاي اشك آلود من بود

كه در تاريكي مي درخشيد

 

و قطار بايد مي رفت

حتا  با كمي تاخير

 

نرده هاي آهني     بليط هاي مچاله

 و بازرس بي حوصله اي كه مدام فرياد مي زد

كسي جا نماند

 

قطارايستاده بود

پنجره هاي بسته به ندرت باز مي شدند

و دستي از لا به لاي آن همه دست تكان مي خورد

 

من در آن سوي ريل ها براي خودم قطار شده بودم

 گاهي فراموش مي كردم 

 

 در كنارم نشسته اي

و حرف تازه اي از ماندن نمي زني

 

همهمه تاريكي مرا متقاعد كرده بود 

كسي از هيجان مردمك هايش گشاد نمي شود

 

با اين حال... وقتي چراغ هاي سينما روشن شد

قسمتي از چمدان بيرون پرده مانده بود! 

 

تابستان ۸۷

 اين شعر را در رندان بخوانيد

 

 

...

   

بلند گوها زن را ... زن را .... صدا کردند

 

صدا به صدا

میله های تناور کنار رفتند

و  روبان قرمز حاشیه را سیا نکرده

چرخش نفسگیر دستی زن را به خودش آورد  و

کبوترهای سفید را پر داد

 جسد های شیک پوش وارد اتاق که شدند

مردی نفس   زنان      سوت     زنان

روح زن را تا خراش بود  خراشید

صدا به صدا

رگه های سفیدی روی آسمان جا گذاشت

روبان سیاه حاشیه را قرمز کرد

 

این شعر در سایت دیگران

 

آینه

 

انگشت های باد

شیشه را که می لرزاند

هاله ای از نور زخم های آینه را می گشاید

تصویرها از پس سالها زندگی آن قدر تماشایی می شوند

که ناگهان سرفه های مرموز مردی

 درون حیاط چرخی می زند و 

محو می شود

انگار که دیوار ها دهان باز کرده باشند

 

از این طرف آقا

آهای خانوم

 

در مسیر حرکت باد آواز هر پرنده ای

روی شاخه نمی پرد 

درخت های این حوالی اشنایی نزدیکی با آسمان دارند

 

 

و کسی نمی داند

سایه ها  شب را ادامه می دهند.