تصمیم نداشتم به روز کنم ولی دیدن این عکس همواره حسی هولناکی را در من به وجود می آورد که برای من جای سوال دارد آمیختگی خشونت و ترس این عکس را دیدنی تر می کند نمی توانم علاقه ام را به عکس و عکاسی انکار کنم و به همین دلیل تصویر را به روایت خود تصویر دوست دارم.
پس شما هم ببینید...

عکس از محمد حسین صادقی
به کسانی که طناب را تجربه کرده اند برای تاب خوردن!
.
.
.
چهارپايه زير پاي تو را خالي نكرده بود هنوز
تعادل جهان آخرين كلمه اي بود
كه روي لبان كودك نقش می بست
بوسه هاي سر به هواي تو به وقت خداحافظي از لبانمان مي ریخت
تا زير برف آب شود نمي شود
زن ها بر مي گردند
زن ها با شتاب بر مي گردند
باد شوخي احمقانه اي مي كند
كودك از ميان رقص چادر ها به دنياي نا شناخته اي قدم مي گذارد
هزار روياي غبار گرفته و تلخ دهان باز کرده اند
و شكلات به شكل نا معلومي از مشت كودك ناپديد مي شود
انگار برق آسانسور سالها رفته باشد
معلق ميان زمين و هوا
.
.
.
ديگر پاكت ميوه هم به انكار دستهايم اعتماد نمي كند
انارها به سرخي كدام اتفاق بو برده اند
كه در كف آسانسور سكندري مي خورند و
زير پا له مي شويم
خانم ها...
آقايان...
اين شوخي احمقانه همينطور ادامه دارد
و تعادل جهان آخرين كلمه اي ست
كه روي لبان كودك نقش مي بندد.
حالا يك عينك ته استكاني كم داري پدر بزرگ
بارش يك ريز برف تو را پير مي كند!
اين شعر در سايت فرهنگ و گفتگو