فریدون فرح اندوز در ویکی پدیا


استاد فریدون فرح اندوز در طی این سال ها با سوز صدایش مرهم بزرگی برای زخم های کهنه ام بوده  متاسفانه در ایران به آثار ایشان دسترسی نداشتم مدت ها با این سر در گمی روزهایم را گذراندم و در جستجوی صدای ایشان تمام مغازه های شهر را زیر و رو کردم. ارتباط با ایشان ، برای من معجزه ای بزرگ و دلخواه بود و امروز از تبرک ِحضورشان بیشتر آثارشان به دستم رسیده است. آری ... تنها صداست که می ماند  صدایی که به جان کلامش گره خورده و از آن سوی آب ها همچون پرندگان مهاجر آسمان را می شکافند و به سوی وطن پرواز می کنند تا ساکنان شهر عشق را لحظه ای شادمان کنند  آری ... وطن پاره ی تن است تنی که در قبای ِ خونین اش ، به ضربان قلبی گوش سپرده ایم که لحظه ای آرام  نمی تپد. روزی  آفتاب از فراز دماوند طلوع خواهد کرد که پذیرای شبی بلند باشد. اما گدازه های سوزان زیر پوست شهر جاریست ، ما  خوب می دانیم در سرزمین مادری هیچ انسانی غریبه نیست هر چند بهای غربت عمر است و دلتنگی اما این طروات صدای اوست و بهاری که از پس زمستانی سرد به سوی وطن باز می گردد. خوشا... خوشا آن دم که در این خانه باز شود و با یک بغل شعربه دیدارمان بیاید، آن گاه صدای گرم اش سال های سکوت را پر از طنین کلمات خواهد کرد.

 

 

با مهر و فروتنی


 حدس می زنم

دست در دستِ آدم برفی ها

به جایی دور  رفته ای



وقتی سر زده می آید   بهار  !

درخت ِ انار شكوفه می دهد

و پرنده ها 

رويِ سرشان می گذارند 

 آسـمان را ...

 

من به راز فصل ها

دیگر نـمی خندم !

 

مگر نمی بینی ؟

انارها دلشان خون شده

و پرنده ها پر كشيده اند.