آرام گاه برگ ها

حامد رحمتی را سال هاست از نزدیک می شناسم و این سوای هم شهری بودن من با او ، شاید به سبب داشتن اشتراکات حسی و روحیات هم طرازی ست که این شناسایی من از وی را در باورم پررنگ تر کرده است! البته من زودتر از این ها منتظر چاپ مجموعۀ اشعار این دوست شاعرم بودم که بنا به دلایلی ، مدتی این مثنوی با تاخیر روبه رو شده و در هر حال طی چند ماه اخیر ، توسط انتشارات آهنگ دیگر چاپ و نشر یافته است. حامد رحمتی زنجانی است و این به خودی خود یعنی با قلۀ شعر و غزل معاصر – حسین منزوی - ، هم سرزمین است. چه ، از منظر من حتی نفس کشیدن در خاکی که حسین منزوی – این آخرین سالار گویایی - ، را در خود پروریده است علاوه بر افتخارآمیز بودن ، می تواند شاعرپرور نیز باشد! و اما حامد رحمتی؛ من حامد را پیش از آن که شاعر بدانم ، جوانی مستعد ، آگاه و اندیشه مند در حوزۀ شعری می شناسم که به خوبی با آگاهی و دانش در حوزۀ نقد امروز می کوشد و شاید خوانندگان عزیز با قلم پررنگش در نشریات و فضای مجازی به خوبی آشنا باشند .
و اما حکایت مجموعۀ شعر عکاس دوره گرد؛ من بارها و بارها در نقدهای دوستان شاعر دیگر در خصوص شعر سپید، دیدگاه هایم را مطرح کرده ام که در این جا به علت کمبود وقت از تکرارشان می پرهیزم و تنها به ذکر این نکتۀ کلیدی بسنده می کنم که شعر سپید پارسی ، با گذر از نام بزرگ احمد شاملو و برخی هم نسلانش ، تغییرات اساسی از سر گذرانده است و هم در ساختار شعری ، هم فرم و کانسپت ، شکل دگرگونه تری یافته است. علت اساسی این تغییر و تحول را نیز هم شما می دانید و هم من تا حدی! پس دیگر چه نیازی به گفتن موضوعات پایه ای از این دست که هنر پست مدرن ، با شاخصه ها و ویژگی های نوظهورش ، اساس خود را بر دو پایۀ نسبیت و تطور محکم کرده است . نسبیت به این معناست که هیچ قاعده و اصلی وجود ندارد که به علت اصل و قاعدۀ دیگری نتوان آن را شکست و بدین سان ، سایۀ نسبیت بر تمام وقایع و رخ دادها افکنده شده است و ذهن بشر باید خود را از هر مطلق انگاری و کلی شعاری بپیراید. قاعدۀ دوم یعنی تطور که در لغت به معنای گونه به گونه شده گی ست ، تاکید می کند حس ، حال ، دریافت اندیشه و نیروی استاتیک در انسان ممکن است مدام در حال تغییر ، چرخش و گونه به گونه شدن باشد. به این معنی که ممکن است برای من ذی شعور ، امروز پدیده ای خوش جلوه کند و به لذت و تشویقم وا دارد اما فردا همان پدیده ، هیچ گونه حس و تاملی از جنس تایید و تشویق در من بر نینگیزد! استاد توان مند جناب آقای دکتر زرقانی در مجموعۀ ارزش مند خود " چشم انداز شعر معاصر" نیز با تکیه بر همین اصول در مقدمۀ کتاب ، انسان معاصر را نه سیاه سیاه و نه سپید سپید در چشم اندازهایش پنداشته بلکه رنگ خاکستری را برگزیده است و با این که سال ها در خصوص مطالب این کتاب زحمت تحقیق و پژوهش کشیده است اما محتوای آن را تنها نظر آن روز تالیف خود دانسته و تاکید کرده است که ممکن است فردای آن روز نظر دیگر و شاید مخالف آن را داشته باشد!
برای آن که از اطالۀ کلام بپرهیزم و به اصل مطلب که نقد کتاب عکاس دوره گرد است برسم باید به چند نکتۀ اساسی دیگر بپردازم که وجه تمایز و تفرق شعر امروز با شعر دیروز نه چندان دور هم هست. مثلا زبان شعر ، خاصه سپید دیروز زبانی ست فاخر ، سنگین ، آرکاییک گرا ، دیریاب و غرق در سمبل ها و نشانه ها که نیازمند درایت و هوشمندی فراوان جهت درک صحیح و رازگشایی از خود می باشد.هم شعر خود نیما ، هم اخوان ، هم شاملو ، هر سه از این قاعدۀ کلی مستثنی نیستند و بنا به دلایل گونه گون از جمله سیاست ایجابی ، دور از منطق هم نبوده است. دیگر این که شعر دیروز ، احتوایی سنگین و دیرهضم دارد و به نوعی بیش تر مخاطب خاص می طلبد تا مخاطب عام! موضوعی که تا حد زیادی در شعر امروز تعدیل شده است و با شعارهایی از قبیل هنر برای همه، زبانی سلیس ، ساده ، گویا ، همه فهم ، زود هضم و زمینی تر یافته است که دوست دارد با سرک کشیدن به جزیی ترین دغدغه های زندگی امروز ، با تکیه بر قواعد سهل الوصول خود شاعرانگی کند. به عقیدۀ من نیز در شعر ، خاصه شعر سپید امروز ، بازندۀ اصلی کسی ست که هنوز ذهن و زبان شاعرانگی خود را درگیر غموض و پیچیدگی و ابهام خویش ساخته کرده است و خواننده را در کوچه پس کوچه های این پیچیدگی و ابهام بافی رها کرده است بدون آن که اندک نشانه ای از سر کلاف گم شدۀ آن چه قصد گفته شدن دارد به دست داده باشد و نتیجه ، این خواهد شد که خوانندۀ عزیز ، از خیر خوانش باقی شعر بگذرد و عطا به لقا بخشیده ، برای ارضای حس شعر دوستی خود فکر دیگری بکند و احیانا ادامۀ همین وضعیت، اندک رشته های ارتباطی میان شعر و اجتماع را نیز از هم بگسلد و دیگر هیچ...! حامد در مجموعۀ مورد بحث ، به سادگی و سهولت حرف شعرش را می زند. اهل ژست گرفتن های آن چنانی هم نیست . ادا هم در نمی آورد . مغلطه بازی و سفسطه گری هم نمی کند. مدعی حرف نوظهور و تازه ای هم نیست، اگرچه گاه این سادگی و انشاواری بیش از حد در خط مستقیم روایت ، ممکن است کار دستش دهد و از شاعرانگی کار به شدت هم بکاهد و گاهی همین ریتم ساده ، بی ادعا ، با باروری و انباشتگی در لایه های شفاف کانسپتی زبان ، به شدت به دل می نشیند و در دل مقیم هم می شود. شعر ، فرم و ساختار پیچیده و مبهمی هم ندارد . ساختاری ساده ، جان دار با زبانی گویا ، معمول و ابژکتیویته ای فعال و قوی و صد البته با دایرۀ واژگانی کم که به عقیدۀ راقم سطور می توانست با وسعت آگاهانه اش ، کارکردهای معنایی بیش تری در خلق تصاویر ابژه ای ایجاد نماید.
از دهان دودکش ها / بوی درخت می آید! / گونه ی برف روب ها/ از شرم ساری سرخ می شود/ در تقویم روی میز / تا آمدن بهار چند ورق نمانده است/ چقدر دست هایم / به زندگی گرم است / از دانه های برف آدم ها خوبی ساخته ام ص12
حامد ، شاعری احساس گراست . وی این احساس خود را در فضای حقیقی و رئال جولان می دهد و گاهی با مهارت در حس آمیزی و ژرف سنجی ، به فضای سوررئال هم گام می گذارد، اما ویژگی بارز شاعرانگی اش در این مجموعه، همان حس متمایز ، شناسنامه دار و رمانتیکی بودن شاخص شعرهای اوست. البته نکتۀ دیگر در خصوص شاعرانگی وی ، تکرار تکرارهاست. وی از این شگرد ، به خوبی در باروری و تاکید بر مضامین مورد نظر و علاقه اش بهره می گیرد که من نام این عمل اش را تکرار شیرین می گذارم که به مرور چندین باره در ذهن خواننده می انجامد که ممکن است در این رفت و آمدهای تکراری ، معانی تازه یاب دیگری از در کنار هم چینی ارتباطات ابژه ای حاضر در شعر کشف و ضبط گردد! هرچند گاهی نیز این تکرارها و تاکید در سادگی بیش از حد ، ممکن است به حشو بینجامد که نتیجه ای جز خستگی و دور شدن از طرازهای بالای کیفیتی شاعرانگی نخواهد داشت. وی به تناسبات معنایی تازه ای می اندیشد که ممکن است در بستر شعر امروز در خط روایت اتفاق بیفتد – که دیگر کلان روایت نیست و به جزئی ترین نکات اشراف دارد - ، می اندیشد. مثلا در شعر ذیل به هم سان سازی و تناسبات تازه ای که شاعر سعی کرده است در ابژه های فعال شعری اش کشف کند تامل نمایید:
از کدام جاذبه حرف می زنم؟/ گاهی همسرم / مثل سیب ، سرخ می شود/ و در میان کرم های خاکی
باغچه را ترک می کند/ با صدای فروخورده اش نه ... نه .../ دیگر اشتباه نمی کنم/ آن گاه چمدانش را می بندد / در غبار گم می شود. ص18
و اما همان گونه که اشاره کردم ، حامد را با استعداد خوب و ستودنی که در وی می بینم گاها دچار شرح فضاهای تکراری و مسدود می بینم که علت عمده اش در کمبود واژگان ابژه ای فعال در شعر نهفته است. وی شاعری دردمند است ، دردی مرموز در عمق برخی کلمات شعری اش نهفته است که با تامل و درنگ در کارکردها و ایجاد ربط با کل فضای شعری ، دل خواننده را می سوزاند و به درد می آورد و شاید منجر به حقیقت تازه ای هم می شود!
بیا ... زمان را غافل گیر کنیم / بیا ... زمان را غافل گیر کنیم/ هنوز پرنده ی چوبی/ آخرین آوازش را نخوانده است / ص31
ساز مورد علاقه ام شر شر باران است / دوش آب سرد را / با صدای گرفته، دوست دارم / وقتی می روی... آدم دیگری می شوم ص36
شگرد دیگر حامد که من قبل تر در نقد مجموعۀ شعر آفاق شوهانی با عنوان " ویرگول ها به کنار ، آمدنم آمده تو ببیند" به آن به صورت مفصل اشاره کرده ام ، استفاده از شگرد جا به جایی معنایی است که حالتی پارادوکسیکال و دگرگونه در مفهوم انتزاعی برخی ترکیب های شعری می دهد که البته اگرچه قبل از وی توسط شاعران دیگری به کار گرفته شده است، اما باز از نقاط قوت و مثبت شعر او نیز به حساب تواند آمد:
دیوار ناگهان خودش را به مرد می کوبد / سرباز ، هوای مسموم را / در گلوی دریچه می اندازد ص41 از این فاصله زنی را می بینم /که در بالکن ایستاد /و در شلال موهایش / آفتاب را خشک کرد ص48 ملوان ها خستگی را از شانه های دریا می تکانندص74
نکتۀ دیگر در خصوص مجموعۀ مورد نقد ، ساخت برخی فضاهای جدید و نوظهور با استفاده از واژگان معمول و معلوم الحال است. شاعر ، به یک اجتماع جدیدی در رویای شاعرانه اش دست پیدا می کند که گاه چند سویه هم هست یعنی وی با درک خوب کارکردهای ارتباطی مدرن ، به مفاهیمی که دوست داشته است رسیده است که ممکن است در چند لایۀ روی هم یا به موازات هم در معنا نیز امتداد پیدا کرده باشند! به بیان دیگر ، نگاه از یک سوی ، مرموز و از سویی رمز گشای شاعر در مواجهه با اتفاقات به ظاهر ساده و روزمره ، گاه ، به فضاهایی رسیده است که از فرط روزمره گی و عادی بودن ، به شدت شاعرانه و درخور دقت و تامل هستند که این موضوع را من کم تر در شعر شاعران هم دوره ای حامد دیده ام و برایم جالب توجه است. برای مثال شعر عکاس دوره گرد را در نظر می گیریم که به خوبی به آن چه گفته شد تعمیم معنایی می دهد و یا این بخش از شعری دیگر:
من چارلی چاپلین هزار ی سومم / حرکات موزون و بی معنای مرا ببینید/ از فرط خنده گریه کنید! اما نمی دانم/ کلاه لبه دارم /عصایم، سبیل مصنوعی ام راکجا گذاشته ام؟ ص67
یا در شعر دیگری با نام غار تاریک ، شاعر به نوعی همه زمانی و گم شده گی تعمدی در خط زمان ، تن داده است که البته من باز نوع تکامل یافته تر از این شگرد را در شعر شاعران دیگری چون آفاق شوهانی دیده ام اما از جهاتی ، حامد در برخی زوایا، بهتر و موشکافانه تر ، شاعرانگی کرده است:
در این غار تاریک/ به چیزهای زیادی فکر کرده ام / به جفت گیری پرنده ها/ به چشم های درشت همسرم... ص68
و گاه با نوع غافل گیری ساختگی که منجر به هیجان زده گی از نوعی عادت و روزمره گی می شود ، به نوعی تشخیص در شعر دست یافته است که برای خواننده می تواند جالب و تامل برانگیز باشد:
...
من در آن سوی ریل ها/ برای خودم قطار شده بودم/ گاهی فراموش می کردم / کنارم نشسته ای /و حرف تازه ای از ماندن نمی زنی ص71
در این بخش به ذکر گزیده ای از برخی اشعار که از نظر من شاخص های خوب و توان مندی دارند می پردازم. با این کار ، تعمدا با برش هایی کوتاه از چند شعر که به نظر من موفق عمل کرده اند و حرف های خوبی برای شعر شدن انتخاب کرده اند ، قصد دارم به توان شاعرانگی حامد صحه بگذارم و شما را نیز به تامل و تدقق در آن فراخوانی کنم:
اگر با صدای امواج / موجی شده ام / دریا را نشانم دهید ص20
این پیری زودرس پرحرفم کرده است!/ اگر پیراهن سیاهم را اتو کرده ای/ مرگ را به همان شکل ساده اش بنویس/ مردی در میان درخت ها تاب می خورد ص23
پیاده رو آرام گاه برگ ها نیست /و شبنم های یخ زده اشک فرشتگانی ست /که شب را در کارتن سپری کرده اند! ص85
این که شاعر بتواند اتفاقات ساده و عادی را به شعری همه گیر و پرخواننده تبدیل کند ، اتفاق میمون و موفقیت خوبی رقم زده است که درخور تقدیر و دست مریزاد گویی ست . برای حامد رحمتی عزیز در ادامۀ این راه ، آرزوی موفقیت های بیش تر می کنم.

علیرضا فراهانی
از نظر من شاید مهمترین شاخصه ی شعرهای رحمتی در این مجموعه نگاه اندیشه برانگیز و پراحساس او به مسائل و اتفاقات پیش پا افتاده و روزمره زندگی امروز است . شاید شاعری که عادت به تعریف ها و کلیشه های قردادی شعر از گذشته دارد و می خواهد حتما به سراغ مسائل پیچیده یا غلوآمیز برود تا شعرش بزرگ شود به سادگی از کنار اتفاقات کوچک و روزمره اما عمیقی که در نگاه رحمتی توانایی شعر شدن را دارند بگذرد و اصلا آنها را نبیند . اما رحمتی با اشراف و آگاهی بر این نظر که هنر امروز نگاه ویژِه ای به جزییت ها و ظرافت های زندگی انسان امروز دارد از همان اتفاقات پیش پاافتاده و روزمره در جهت رسیدن به شعر استفاده می کند . در واقع او با این کار می خواهد سهم مشترک خود به عنوان شاعر را با خواننده اش از زندگی بیشتر کند و این مسئله جز با گریز از مسائل و اتفاقات کلان میسر نمی شود . در این راه نیز رحمتی خود را بطور مستقیم اسیر و درگیر با تئوری ها و داده های بیرونی نمی کنم و با استفاده از تجربه های فردی در زندگی آثارش را بوجود آورد .