شعری از برزو علی پور

پيراهن كه زليخا نمي شود
تا هزار شب
شهرزاد را از دهان نهنگ در اورد و
روي سيم تلفن نامه عاشقانه پهن كند.
پيراهن چاك دل را درز نمي گيرد.
يوسف در خواب لو رفته و
پرينت نجوايش جلوي ميز عزيز.
كه سند باد خليفه را با چراغ جادو كند و
با قطار سريع السير
روياي زليخا را به ابوالهول برساند.
از ماه كه نگاه كني
اهرام ثلاثه
در هفتمين قصه
خليفه را به خميازه مي اندازد و
چهل دزد"بغداد كول كرده "
با اولين موشك
در جو زمين مي سوزند.
از ماه دورتر مي شود
مهتاب ايميل مي زند
ماه واره ها چشمش را دور ديده
پارازيت مي فرستند.
از هر جا به شناسنامه نگاه كند
جلوي نام پدر
خط تيره كشيده اند
كه شهر زاد از قصه اش
خود را به سياه چاله انداخت و
روز نامه ها اگهي زدند
پيراهن چند سال نوري
خانه اش را گم كرده و
بوق ماشين ها كه چراغ سبز است.
25/2/1384_نوشهر_ مازندران