TinyPic image

شعری از سبا پاکدل

 

 

برای تو که دلت دریا ست

غرق می شوی وُ بادبان بالا می گیری :

های مردم

به اندازه ی پاهای ام روی زمین جا هنوز هست ... !

و این جا که ایستاده ام

پسری هر روز

ساعت پنج ِ عصر سوار بر اسب می گذشت

روزی که بیست و هفت ساله ام بود

 

برای پیرمرد شانه هایت

و بعض سیگاری با طرح سیگاری دُور سرت

با آواز زنی توی قایق :

پسر سیاه قاطی ِ خونت چی داری؟

 

در نُه توی اتاقت گم می شوی

و صدای سگ

مثل حفره های باد توی گوش ِ گوش ماهی ها زوزه می کشد

در دوردست ِ دندان های دریا که می خندید

استخوان ماهی

کنار جسد ماهی گیر

و کوچه ی برج های بلندش

زمان با چار نعل عقربه ها چرخ خورد

 

زیر همین  پنجره

پیرمردک ِ شعر هایت پیپ اش را خاموش می کند

کوچه را هی و هی بر می گردد

صدای مردی را

مردی را

مردی را شنیده که خودش را

خودش را

خودش را از واحد سی اُم ِ آپارتمان پرت کرده

 

یاد ِ روزی که پنجره بال باز می کرد هم آغوشی ِ صبح ات را

تو

یا پسری هفت ساله

مست بودی و کسی در کنارت آواز می خواند

وقتی لب های ات را

- آسمان را-

جا گذاشتی روی لب های کابوس هزار و چهارصد و سوم

شاعر شده بودی

و این جا که می بینی حالا برجی بلند برای خودکشی دارد

اتوبانی ست با خانه ای که توی ماشین ات لم داده

- کتاب ها را هم که آخر جا گذاشتی پسر! -

 

برای تو که می ترسی زمین چرخی بخورد

و از مدار آدم تنها ها بیفتی پایین

قایقی ساخته بودی

که دلت دریا ست

و آواز کوچه توی حنجره ی زنی :

یادت بماند از مادرت بپرسی ، می داند این اشک های ِ شور از کجا می آیند ؟

 

رعایت انسان را هم که کرده باشی

کسی ندید پاهای ات سهم کوچکی از جهان دارند

لگد کشید روی ماسه ها

و من با ویولنی روی شانه هایم

دنبال دختری می گشتم

تا بپرسم عشق بازی ِ دی شب سونات چندم بود می خواندی توی گوش هایش ؟

و دختر اتاقی بود

با پنجره ای که پیرمردی شاعر

از واحد سی اُم  بیفتد پایین

توی کوچه

بادبان اش را بالا می گیرم :

"های مردم

این شاعری بیست وشِش ساله بود که در دلش غرق شده بود "