انگار مرگ سالها در جدال با تیرداد نصری بود این اتفاق نابه هنگام

را به جامعه ادبی ایران تسلیت می گویم.

 

ايستگاه آخرين

 

 

پس از باران های بسيار
باران های بسيار
باران های بسيار
از قطار پياده شديم ، گفتيم :
« ….. ايستگاه آخرِمان اين بود »

در زير آسمانی خاکستر
از قطار
پياده شديم
اما دوباره قطاری
از دور می آيد

ما سرمی چرخانيم ، و به آخر اين ريل می نگريم :
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
(برای ما دست تکان می دهند
در مار پيچ کوه های مِه آلود - مادران کوهستان
در نور آفتاب - دختران پسته و چای
در همهمه پنبه زارها - پسران بلوغ

برای ما دست تکان می دهد کوير )

ما پياده شديم
اين قطّار امّا
همچنان
می بَرد ما را
با خود .

 

 

 

وازنا در سوگ تیرداد نصری