بهار ادامه مهرباني تو بود ...
روزها به همين سادگي مي گذرد زندگي با ما كنار مي آيد ما با زندگي اما نه ،بالاخره سال 86 با تمام خوبي ها و بدي ها بايد برود تا شرمساري براي بهار بماند ولي بهار هميشه جاي دوري نمي رود ما جاي دوري مي رويم و اين گردش فصل ها اخطاري بزرگ است شايد به منزله ي شوخي باشد شايد حرف ،حرف آورده است ولي بهار زيباست وقتي در پياده رو قدم مي زنم و چشمم به ماهي هاي سرخ بر مي خورد اين سرخي مرا به وجد مي آورد با اين وجود سبزه ها كه رديف به رديف در كنار گلفروشي ها و محوطه شهر ظاهر شده اند مرا به سختي متقاعد مي كند بهار در راه است.

بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو
بوی یاس جا نماز ترمه ی مادربزرگ
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
فکر قاشق زدن دختر ناز چشم سیاه*
شوق یک خیز بلند از روی بته های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس نا تموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی
با اینا زمستونو سر می کنم
با اینا خستگیمو در می کنم
با اینا بهار و باور می کنم!
شهیار قنبری لندن 1976
از کتاب دریا در من
* شاملو