شعر
اثر رنه ماگریت نقاش بلژيكي (René Magritte)
او یکی از برجستهترین نمایندگان سورئاليسم در نقاشی، و ابداع کنندهٔ جناس تصويري است.
.
.
.
قطار ايستاده بود
پنجره هاي بسته صورت هاي غمگين را قاب مي گرفت
در آن سوي ريل ها
به خطوط موازي زل زده بودم
در انحناي اين خطوط
چشم هاي اشك آلود من بود
كه در تاريكي مي درخشيد
و قطار بايد مي رفت
حتا با كمي تاخير
نرده هاي آهني بليط هاي مچاله
و بازرس بي حوصله اي كه مدام فرياد مي زد
كسي جا نماند
قطارايستاده بود
پنجره هاي بسته به ندرت باز مي شدند
و دستي از لا به لاي آن همه دست تكان مي خورد
من در آن سوي ريل ها براي خودم قطار شده بودم
گاهي فراموش مي كردم
در كنارم نشسته اي
و حرف تازه اي از ماندن نمي زني
همهمه تاريكي مرا متقاعد كرده بود
كسي از هيجان مردمك هايش گشاد نمي شود
با اين حال... وقتي چراغ هاي سينما روشن شد
قسمتي از چمدان بيرون پرده مانده بود!
تابستان ۸۷
