حسین منزوی در اوج غزل ...
منبع : فرهـنـگ در خبرگزاري آفتاب
هنوز كوچههاي تو در تو به نفسهاي او آغشته است. مردي كه در اوج قلهها ايستاد و ماه را به ضيافت تاريكي فرا خواند مردي از جنس شبنم، از جنس آفتاب... كه از پس سهند و سبلان با جان كلامش مزين كرد يادي را كه از او براي ما به جا ماند، از فقدان اين ترك پارسيگو حسین منزوی سالها میگذرد. انگار مرگ او جدال ديرينهای با زندگاني بود. ادبیات ایران همواره به ذات هنری او مدیون است. شاعری که اهالي هنر او را با نام عشق میشناسند. شاعری که مزارش در دور افتادهترین نقطه جهان است. شاعری که خیال خام پلنگش به ماه پنجه میکشد و برادههای نقره غزلهایش را در خاطرهها خاطرهانگیز میکند. شاعری که از نارفیقان واهمهای نداشت زیرا در سایه پدر آرامید و غزل وارههایش، خاک را زمینگیر کرد تا دوباره از قعر خاک جوانه بزند.
حسين منزوي و جايگاه او بر كسي پوشيده نيست. شاعري كه فرزند خلف حافظ بود و غزلهايش امروز دهان به دهان میچرخد، او روح بيدار غزل و عاشقانههاي پائيز را در وصف خود سرود. شعر منزوي حديث برافروخته زندگي بود. تغزل چنان كه در عاشقانههاي منزوي از قوت ويژهای برخوردار بود در اشعار اجتماعي و عرفاني او نيز از جلوهای خاص تبعيت میكرد. به راستي منزوي سرودههاي خود را با تغزل میتراشيد. اتفاقي كه در چارچوب غزل و عاشقانههاي او رخ داد منجر به كاستن فخامت زبان شد. شائبههايي كه همواره در قالب محدود كلاسيك شاعر را رنج میداد تا در جهت نوآوري و ظرفيتهاي بديع بكوشد بيش از آنكه در جهت ارتقاي غزل و قالب كلاسيك رهنمون شود. اما غزل دستخوش اتفاقهاي تازهای نمیشد و اين وقايع همچنان مخاطب را دل آزرده میكرد كه گويي غزل را غبار فراموشي فرا گرفته است و غزل قلهای دست نيافتني بود كه از دور دستهاي ناممكن در نظرها زيبا جلوه میكرد.
طي آن سالها حضور شاعراني چون هوشنگ ابتهاج، نادر نادرپور، سيمين بهبهاني همچنان كه باعث مسرت بود اما باعث دلگرمی نبود. آرامش قبل از طوفان همه جا را فرا گرفته بود. انگار كسي بايد میآمد و زنگار از چهره غزل میزدود و به آن حياتي شورانگيز و پربار میبخشيد ... اين اتفاق دير يا زود افتاد: «حنجره زخمي تغزل» جايزه «فروغ فرخزاد» را در آن دوران كه جزو معتبرترين جوايز ادبي ايران به شمار میرفت، تسخير کرد. مردي از پس كوچههاي تو در تو... با جان كلامش میشتافت تا نقشي ماندگار شود و قبل از غروب خورشيد آن قله را فتح کند. بسياري از صاحبنظران معتقد بودند عمر شعر كلاسيك به پايان رسيده است اما منزوي ثابت كرد هنوز میتوان در قالب غزل شعر سرود.
بزرگترين بارقه شعر منزوي ضمن وفاداري و حفظ دستاوردهاي غزل كلاسيك رسيدن به افقهاي روشن و توجه دقيق به زندگي انسان معاصر بود و بيان تعابير عاميانه با توجه به فراز و نشيب روزگاري كه در آن میزيست. صداي او تا به امروز آخرين و رساترين فرياد عشق است. ديگر نمیتوان به زمزمهای گوش فرا داد، لرزهای كه به جهان عشق افتاد ساكنان ديارعشق را پايكوبان از نظرها دور كرد. تجربههاي آزاد منزوي نيز بسيار ستودنياند و بايد پذيرفت درك صحيح شعر نيمايي به منزوي كمك شاياني كرد و به همين دليل بود كه غزل به لحاظ محتوا و مضمون دستخوش اتفاقي مبارك شد.
دو چشم داشت دو سبز- آبی بلاتکليف
که بر دوراهی دريا - چمن مردد بود
جنس كلام منزوي و چگونگي نگاه او حتي از اسطورههاي ساده چنان ابيات كوبندهای میساخت كه مخاطب را به زيبايي اسرارآميز و بيبديل دعوت میكرد و بازآفرينيتمهيدات پيش پا افتادهای نظير ماه و پلنگ، ضمن كهنالگويي به تناسبهاي تاريخي و اجتماعي، چنان به زيبايي منجر میشد كه حتي نظير آن را نمیتوان در جاي جاي دفتر شاعران ديد. حلاوت و شيريني اسطورههاي آذري نيز در شعر منزوي نشان از هوشياري و توانايي شاعراست. كم نيست غزلهايي از اين دست كه در احياي بوميت تلاشي ارزنده به شمار میرود.
خيال خام پلنگ من به سوی ماه جهيدن بود
و ماه را ز بلندايش به روی خاک کشيدن بود
پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پريد و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسيدن بود.
منزوي بهترين غزلهايش را در دهه 70 سرود. اين شعرها در مجموعه «ازكهربا و كافور» منتشر شدند. حتي مجموعه «با عشق در حوالي فاجعه» نيز در ادامه آن سالها سروده شد كه گواه بزرگي بر آگاهي و تكامل كارنامه درخشان شاعري چون منزوي بود. عدهای نقش نيما و منزوي را در احياي شعر هم سنگ میدانند؛ نوآوري منزوي در ادراك صحيح استعاره ، صورخيال، نگاه متفاوت و مضامين بكري كه در نظم و بيان ويژه او شكل میگرفت به راستي به اشعار نوين شاعراني چون نيما؛ شاملو و نصرت رحماني طعنه میزد. بايد گفت غزل منزوي تلفيق آگاهانهای از اشعار نيما و حافظ است. حتي فروغ فرخزاد هم غزلهاي بالندهای نظير منزوي دارد يا منوچهر نيستاني در احياي غزل گامهاي ارزندهای برداشت ولي هيچ كدام از اين نامها به اندازه منزوي راهگشا نبودند.