در سوگ قلم

خودكارم را
روي زمين مي گذارم
و دست هايم را
بالا مي برم
تمام تفنگ ها قلبم را
هدف گرفته اند !
مانده ام
اين كاغذهاي مچاله را
چگونه به باد بسپارم؟
وقتي به ازاي ِ هر درخت
جنگلي در آتش مي سوزد
اين واژه ها
موي دماغم که می شوند
با گام هاي لرزان
به خواب ِ اين جنگل قدم مي گذارم
مثل باد پائيزي
روي برگها مي وزم
تو نيز مي تواني
اين راه پر پيچ و خم را ...
با تماشاي زنجره ها
به آخر برساني
در آن سوي رودخانه
قايقي هست كه خروس خوان
حركت خواهد كرد
به سمت ِ جزيره هاي مرجاني
شايد به سمت ماه ...
شايد هم به كره اي ديگر
مي دانم
همسفر خيالبافي هستم
خدا را چه ديده اي؟
شايد همين امروز
محمد مختاري را ديدم
و اين شعر را ... براي او خواندم
+ نوشته شده در Wed 11 Jul 2007 ساعت توسط حامد رحمتی
|