.

.

.

 

  

زير اين چتر سياه 

آرام  آرام  مي بارم

و روزهاي تقويم را

با احتياط ورق مي زنم !

 

روزنامه ها

 پر از آگهي تسليت است

و مرگ چقدر  بي پروا مي شود

هنگامي كه باران

زخم هايمان را مي سوزاند

 

كليد خانه ام را گم كرده ام

اين درهايِ بسته اگر باز شوند

دل به سايه ها نمي بندم

 

دستفروش ها

سراسر شهر را آتش زده اند 

همه چيز ارزان است

و هيچ رهگذري نمي پرسد

ساعت چند است؟

 

شعرهاي از ياد رفته را

زير لب زمزمه مي كنم  

ابرهاي سياه خوب مي دانند

اين مردِ  باران پوش

از همه چيز گذشته است ! 

 

تنها شادي من

تماشايِ پرنده هاي مهاجر است

كه در امتداد غروب

پرواز مي كنند

و آسمان را مي شكافند

 

اما امروز

بر عكسِ تمام روزها

چترم را جا مي گذارم 

و چشم هاي تازه ام را مي پوشم

به گمانم

پشتِ يكي از همين پنجره هاست

كه چترها رنگ مي بازند

و رنگين كمان

بر كرانه ي آسمان ظاهر مي شود

 

رهگذران

 از زير شيرواني ها بيرون مي آيند   

تا زير ترنمِ رنگ ها خيس شوند.