پاسخ صریح بهروز منزوی به محمد علی بهمنی

گفتگوی محمد علی بهمنی پاسخ بهروز منزوی
لازم دانستم پاسخ صریح بهروز منزوی در مورد مصاحبه اخیر روزنامه اعتماد با "محمد علی بهمنی" را در وبلاگم منتشر کنم شاید خواندن این نامه و نقل قول های بهروز منزوی خالی از لطف نباشد پس توصیه می کنم شما نیز بخوانید زیرا مرحوم حسین منزوی همشهری و همسایه نزدیک هوای سرد و کوهستانی دیاری ست که من نیز در آن زیسته ام و امروز که نام مبارکش به عشق مزین است باید به احترام نامش برخیزیم. منبع : اعتماد
با سلام
سردبير محترم ضميمه روزنامه اعتماد
در روز چهارشنبه 30دي ماه سال جاري مصاحبه يي از آقاي محمدعلي بهمني در آن روزنامه چاپ شده بود که حدود 2400 کلمه از آن به پاسخ سوالاتي درباره حسين منزوي گذشته بود و متاسفانه اين پاسخ ها حاوي نبايد هايي در مورد برادر بزرگوار اين کمترين بود، پس خواهشمندم به نام خداي عادل و بيدار، به رسم آزادگي و جوانمردي، به حکم قانون مطبوعات و براي تنوير افکار عمومي، جوابيه پيوست را که به تناسب، در حدود 2400 کلمه تنظيم شده، بي کم وکاست و در اسرع وقت پيش روي خوانندگان تان بگذاريد. با آرزوي سلامتي و ادامه زندگي براي شما و روزنامه محترم تان و گلايه از افزايش قيمت آن (که مي دانم ناچار بوده ايد).
آقاي محمدعلي بهمني شعر حسين منزوي نه تنها تعلق به من ندارد که حتي ديگر مال خود او هم نيست. شعر حسين پيشکش تاريخ و نثار زبان فارسي و اين حقير با آنکه از جانب جناب بلند برادرم در ممات او افتخار صاحب اختياري آثار هنري اش را دارم و در حيات او نيز جزء معتمدين ادبي او بودم در مورد شعرش ادعايي ندارم، چنان که در اين چندساله پس از درگذشت او نظرات و نقدهاي اهل هنر را فقط ديده و شنيده ام و - حتي اگر موافق بسياري شان نبوده ام - به خود اجازه ورود به بحث هاي تخصصي و فني و به اصطلاح آکادميک شعرش را نداده ام چراکه اولاً خود را در هيئت يک دوستدار و خواننده شعر در اين حدها نمي دانم؛ دو ديگر آنکه نمي خواهم به «مطرح کردن خود» زير سايه نام نامي حسين منزوي متهم شوم.
اما آقاي محمدعلي بهمني،
متاسفانه پس از کوچ ارديبهشتي حسين در سال83 او که در حيات، آيينه مهرآيين اش مکدر شده -که بگذريم - پس از مرگ هم از ستمکاري ها در امان نماند و شد ابزار «ابراز وجودها»، «من هم بودم »ها و «من هم هستم» هاي «کوچک »ها و «متوسط رو به پايين» هاي ساحت قدسي شعر و حضرت رفيع رفاقت،
از همين دوردست ها بر دست هاي آن معدود دوستان صادق برادرم و دوستداران راستين شعرش بوسه مي دهم که الحق حق رفاقت و شعر او را در زندگي و مردگي اش ادا کرده و مي کنند (به قول نيماي بزرگ؛ ياد بعضي نفرات زنده ام مي دارد) اما بعضي ها که تا ديروز تظاهر به نشناختن حسين مي کردند به يکباره شدند رفيق فابريک او. برخي ها که او را نديده مي گرفتند، به ناگهان شدند تحسين کننده شعرش، بعضي ها شدند «شاگرد خصوصي» «استاد حسين منزوي» و بعضي ها هم شدند همراه و همگام او در جاده هاي جادويي شعر، پيش خودمان بماند؛ حتي يک بار فردي وقيح ادعاي شراکت در سرودن غزلي معروف از حسين را هم کرد،
برخي اگر نامه يي، يادداشتي، چيزي از حسين خطاب به خود داشتند آن را اينجا و آنجا منتشر کردند به عنوان سند منگوله دار دوستي با او يا گواهي پرداخت کمک هاي مالي به او، بعضي حضرات هم اينجا و آنجا به نقل حکايات و رواياتي از حسين پرداختند که در صورت وقوع و صدور نيز اخلاقاً (اخلاقاً؟ به قول حسين منزوي «عجب،») نمي بايد نقل مي کردند. در مقابل اين لاطائلات سکوت را برگزيدم چراکه گويندگان و نويسندگانش را نه تنها در حد حسين منزوي که حتي در حد بهروز منزوي بي بضاعت هم نمي ديدم اما همان طور که چندي پيش در يک تماس تلفني به شما گفتم، انگار اين سکوت و فروتني من، «ناداني»، «در باغ نبودن» و احياناً «رضايت» تلقي مي شود و هر دم از شاخه هاي خشک و بي بر باغ هاي مسموم هرزه درايي و ژاژخايي، تيري تازه ساخته مي شود تا به سوي عزت حسين نشانه رود و دسته تبري نو تراشيده مي شود تا بر شرافت خانواده او فرود آيد،
آقاي محمدعلي بهمني،
چندي پيش يکي از داوران يک جشنواره رسمي با من تماس گرفت و خبر داد که جايزه نفر اول شعر کلاسيک به حسين تعلق گرفته است. ضمن تشکر و عذرخواهي از اينکه نمي توانم در مراسم شرکت کنم (البته جايزه به دست مان رسيد) سوالي از ايشان کردم که اينک خطاب به شما تکرارش مي کنم؛ «آيا حسين منزوي پس از مرگش آثار تازه يي خلق کرده و به دست شما رسانده تا داوري اش کنيد و اين آثار تازه مستحق دريافت جايزه شده است؟»
چرا اين تقديرها و تحسين ها در حيات حسين از او نمي شد؟ چرا هيچ کس تا وقتي حسين منزوي زنده بود و در اين خاکدان نفس مي کشيد در موردش صحبت نمي کرد؟
آقاي محمدعلي بهمني،
آيا به نظر شما هم «بهترين شاعر، يک شاعر مرده است؟» خانم همسايه عامي ما در محله هفت پيچ زنجان - که درود بر صداقت و شرفش - پس از اينکه بخش خبري تلويزيون، خبر درگذشت حسين را اعلام کرد تازه به فکر افتاد که «حسين منزوي آدم مهمي بوده است لابد،» اما آيا شما هم تازه پي برده ايد که حسين منزوي شاعر بزرگي بوده است؟ شما هم تازه خبردار شده ايد که حسين منزوي از پل سايه گذشته است و سماعي هم کرده است؟ گرچه به زعم من اين پلي که شما مي فرماييد قبلاً توسط شهريار شيداي ما ساخته شده بود و «سايه» گرامي، آن را نقش و نگار زده و به زيبايي نماي آن پرداخته است و تازه اين پل از سعدي و حافظ کشيده شده است تا عصر نيما. و پلي که مستقلاً حسين منزوي آن را ساخته است پلي است از رودکي تا عصر نيما - که بگذريم.
اما آقاي محمدعلي بهمني،
اگر شما هم حسين منزوي را پس از مرگ کشف کرده ايد بدا به حال شما، و اگر قبل از مرگ، او را شناخته بوديد و دم نمي زديد باز هم بدا به حال شما، چرا اين تعبيرات زيبا را نمي نوشتيد؟ نگوييد «مي گفتم» که خواهم گفت؛ پس شما هم به «کتبيات» اعتقادي نداريد و اهل «شفاهيات» هستيد که جايي ثبت نمي شود و هر وقت هم لازم شد مي شود زيرش زد،
آقاي محمدعلي بهمني،
من همان طور که گفتم سعي مي کنم درباره نظرات شما در خصوص شعر حسين اظهارنظري نکنم، حتي در مورد مبحث عجيب تاثير پذيرفتن منزوي از مهرداد اوستا که بيشتر به شوخي مي ماند تا به جد، ضمن اداي احترام به استاد اوستا، مگر تلميح را ايشان در شعر باب کرده است؟ «شمس قيس رازي» و «رشيد وطواط» آنقدر از شعراي متقدم، مثال براي تلميح آورده اند که مي شود دفتري از آن فراهم کرد. در مورد اوستا بي ربط نيست اگر اين خاطره را نقل کنم. در سال 63 حسين مرا با خود به جلسه شعري برد که ايشان هم آنجا بودند و البته بي خبر از حضور حسين. آقاي اوستا وقتي براي شعرخواني پشت ميکروفن قرار گرفت نگاهش به منزوي که افتاد، ضمن سلام و ستايش از او گفت که «در جايي که حسين منزوي حضور داشته باشد به خود اجازه شعر خواندن نمي دهم» و حتي پس از اصرار حسين هم شعري نخواند، کمااينکه آقاي مشفق هم آنجا بودند و خيلي هم شعر خواندند،
اما آقاي محمدعلي بهمني،
زندگي شخصي و خصوصي حسين منزوي چه ربطي به شما و من و ديگران دارد؟ اولاً که حسين جزء معدود شاعران معاصر است که در شعرش نفس مي کشد و زندگي مي کند و شعر او آيينه زندگي اوست. او آدم ظاهرالصلاحي نيست و نيک و بد زندگي اش در شعرش جاري است. او شاعر صادقي است و در يک کلام، شعرش عين زندگي او و زندگي اش عين شعر اوست. او ابايي ندارد که خوانندگان شعرش بدانند که او چگونه زندگي مي کرده است. از شما مي پرسم؛ آيا اگر حسين منزوي خود را با جسارت تمام در شعرهايش چنان که هست مي نماياند شما هم بايد به افشاي مسائل کاملاً خصوصي او بپردازيد؟ شما دوست حسين نبوده ايد چون علاوه بر اينکه هيچ چيز از ماجراي زندگي او نمي دانيد، يک اصل اوليه و ساده دوستي و رفاقت را که بچه هاي ابجدخوان هم در روابط دوستانه خود رعايت مي کنند ياد نگرفته ايد؛ «راز پوشيدن»،
گرچه رازهايي هم که به قول خودتان الان مي بينيد «چه اشکالي دارد که همه بدانند»، جملگي مغلوط و ساختگي و آميزه يي از داستان هاي مختلف است. پدرم - معلم و شاعر فاضل و آزاده محمد منزوي - در چنين مواردي مي فرمود؛ يکي گفت «خسن» و «خسين» هر سه دختران «مغاويه» اند. آن ديگري درآمد که خسن نيست و حسن است، خسين نيست و حسين است، هر سه نيست و هر دو است، دختران نيست و پسران است و مغاويه نيست و معاويه است و تازه معاويه هم نيست و علي است، به قول برادرم عمران صلاحي «حالا حکايت ماست»، اولاً آنکه به شعر حسين رنگ آبي زد - اگر منظورتان «طلوع آبي آن چشم روشن» در جان حسين است - آن دختر نبود چون بنده زيارتش کرده بودم و از «آبي» اثري نديده بودم، دوم آن «خانم» بورسيه نبود بلکه بنا بود همسر کسي شود که قصد کوچ به ديار فرنگستان را داشت. سوم خانواده آن «عزيز» هيچ گاه به سراغ حسين نيامدند به اين دليل ساده که اصلاً از ماجرا خبر نداشتند.
چهارم گرفتاري حسين اصلاً در آن برهه خاص حادث نشد... ديديد شما نه تنها در مورد «دوست تان»(،) همه چيز را نمي دانيد بلکه اصولاً هيچ چيز نمي دانيد؟ راستش داستان شما شبيه فيلمفارسي هاي خودمان شده. حسين مگر فردين بود؟ (قصدم اسائه ادب به ساحت هنرمند صاحب سبک و تلاشگر تاريخ سينماي ايران محمدعلي فردين بزرگوار نيست و منظورم تنها «نوع» خاصي از فيلم ايراني است که ايشان سمبل و نماينده آن هستند).
و اما آقاي محمدعلي بهمني،
شما کي حسين را در بيمارستان خوابانديد که بنده خبردار نشدم؟ اصلاً حسين قبل از ازدواج فقط يک بار در بيمارستان بستري شد که آن هم به خاطر شکستن مچ دست چپ و پاره شدن پرده گوش چپش بود. بعد از ازدواج هم که ديگر رابطه يي با شما نداشت. ماجراي خواباندن در بيمارستان هم بعد از ازدواج و به همت پدر «مردانه مرد»مان و داماد دريادل مان - نورالدين رحمانيان - که حقوقي ادانشدني بر گردن حسين و همه ما دارد انجام گرفت و - تاکيد مي کنم - به هزينه پدر و نه هيچ کس ديگر.
آقاي محمدعلي بهمني،
من شما را در هيچ يک از مقاطع دشوار و حساس زندگي حسين در کنارش نديده ام، شما آن هنگامي که به قول شهريار «دل پاره خونً» دوست تان نياز به مرهم داشت کجا بوديد؟ شما کجا بوديد وقتي حسين يک جراحي فوق العاده خطرناک را در همان تهران پشت سر گذاشت؟ بنده که از پذيرش تا ترخيص در تمام دقايق در خدمتش بودم شما را نديدم، شما کجا بوديد وقتي حسين يک هفته در بيمارستان زنجان بستري بود؟ بنده که شب ها هم روي روزنامه کنار تخت او مي خوابيدم شما را نديدم. نگوييد نمي دانستم که نه من بلکه آن جوان تمبک نواز که از شيراز براي عيادت حسين به زنجان آمده بود - و متاسفانه اسمش را فراموش کرده ام - خواهد گفت؛ «...»، شما کجا بوديد وقتي در بيمارستان قلب تهران خانواده منزوي پشت در اتاق عمل مثل مرغ سرکنده بالا و پايين مي پريدند؟
من نمي گويم شما «بايد» آنجاها مي بوديد اما مي پرسم اصلاً چرا هيچ کس آنجا نبود و اصلاً چرا هيچ کس هيچ وقت آنجايي که بايد باشد نيست؟ آقاي محمدعلي بهمني جهت اطلاع عرض مي کنم که حسين در تمام سال هايي که شما او را نمي ديديد يا کم مي ديديد با اينکه به قول شما «وضع مالي مطلوبي نداشت» با عزت و احترام و سربلندي و البته با قناعت و درويشي در کنار خانواده اش زيست.
آقاي محمدعلي بهمني، که «اگر کسي مي آمد آنچنان مساله را برايش توجيه مي کرد که طرف قانع مي شد که راهي که مي رود غلط است و بايد به سلک او درآيد؟» پس اين طور؟ يعني حسين مبلغ عارضه اش بود؟ «گر مسلماني از اين است که» شما داريد «واي اگر از پس امروز بود فردايي». او که در ميان دوستان و فاميل و آشنا، تا بويي از کجروي مي شنيد فوري دست به کار مي شد و ضمن صحبت با طرف، بي محابا تجربه تلخ خود را به رخ اش مي کشيد تا راه را از چاه بنماياند «طرف را قانع مي کرد که بايد به سلک او درآيد». باشد آقاي محمدعلي بهمني، باشد،
به جلال خداوند قسم که همين الان خانواده هايي در زنجان هستند که دوام و بقايشان را مرهون و مديون حسين منزوي اند. آن وقت شما...؟
آقاي محمدعلي بهمني،
احترام شما واجب است و مي ترسم اگر ادامه دهم ناچار از شکستن آن شوم؛ پس، از شما و شماها خواهش مي کنم ديگر دست از سر حسين برداريد و مثل دوران قبل از مرگش او «را نديده بگيريد و بگذريد از» او،
و خانواده ما را آزار ندهيد، مخصوصاً دختر نازنينش که دلشکسته از اظهارات شما و پسر تازه جوان من که خشمگين و دل چرکين از شماست و خواهرزادگان اهل فرهنگش نيز، هم.
حقير - بهروز منزوي
بهمن ماه88- زنجان