به روايت تيراژه هاي كوهستان...  

 

 

ياد بود حسين منزوي

عکس محمد حسین صادقی

 

گزارش چهارمین سالگرد در گذشت حسین منزوی

به بهانه ي چهارمين سال در گذشت حسين منزوي برنامه اي در سهرودي زنجان برگزار شد شايان ذكر است در اين برنامه دوستان بسياري از شهرهاي نزديك براي تداعي خاطراتشان به زنجان آمده بودند در اين جلسه سالن كوچك سهرودي  لبالب از جمعيت بود و بسياري از علاقمندان به منزوي سر پا ايستاده بودند به طوريكه بيرون سالن مملو از جمعيت بود و همين مسئله براي ما كه عاشقانه منزوي را دوست مي داريم جاي خوشحالي داشت زيرا عادت ديرينه ما نشان دادن مهمان است. از طرفي مهمان برجسته اين برنامه محمد علي بهمني بعد از ايراد سخنان خود و اعترافات دوست داشتني اش  حاضرين را به وجد آورد و بعد از ايشان شعر خواني صورت گرفت.

" برای شبی که بغض داشتی "

 

 TinyPic image

شعری از سبا پاکدل

 

 

برای تو که دلت دریا ست

غرق می شوی وُ بادبان بالا می گیری :

های مردم

به اندازه ی پاهای ام روی زمین جا هنوز هست ... !

و این جا که ایستاده ام

پسری هر روز

ساعت پنج ِ عصر سوار بر اسب می گذشت

روزی که بیست و هفت ساله ام بود

 

برای پیرمرد شانه هایت

و بعض سیگاری با طرح سیگاری دُور سرت

با آواز زنی توی قایق :

پسر سیاه قاطی ِ خونت چی داری؟

 

در نُه توی اتاقت گم می شوی

و صدای سگ

مثل حفره های باد توی گوش ِ گوش ماهی ها زوزه می کشد

در دوردست ِ دندان های دریا که می خندید

استخوان ماهی

کنار جسد ماهی گیر

و کوچه ی برج های بلندش

زمان با چار نعل عقربه ها چرخ خورد

 

زیر همین  پنجره

پیرمردک ِ شعر هایت پیپ اش را خاموش می کند

کوچه را هی و هی بر می گردد

صدای مردی را

مردی را

مردی را شنیده که خودش را

خودش را

خودش را از واحد سی اُم ِ آپارتمان پرت کرده

 

یاد ِ روزی که پنجره بال باز می کرد هم آغوشی ِ صبح ات را

تو

یا پسری هفت ساله

مست بودی و کسی در کنارت آواز می خواند

وقتی لب های ات را

- آسمان را-

جا گذاشتی روی لب های کابوس هزار و چهارصد و سوم

شاعر شده بودی

و این جا که می بینی حالا برجی بلند برای خودکشی دارد

اتوبانی ست با خانه ای که توی ماشین ات لم داده

- کتاب ها را هم که آخر جا گذاشتی پسر! -

 

برای تو که می ترسی زمین چرخی بخورد

و از مدار آدم تنها ها بیفتی پایین

قایقی ساخته بودی

که دلت دریا ست

و آواز کوچه توی حنجره ی زنی :

یادت بماند از مادرت بپرسی ، می داند این اشک های ِ شور از کجا می آیند ؟

 

رعایت انسان را هم که کرده باشی

کسی ندید پاهای ات سهم کوچکی از جهان دارند

لگد کشید روی ماسه ها

و من با ویولنی روی شانه هایم

دنبال دختری می گشتم

تا بپرسم عشق بازی ِ دی شب سونات چندم بود می خواندی توی گوش هایش ؟

و دختر اتاقی بود

با پنجره ای که پیرمردی شاعر

از واحد سی اُم  بیفتد پایین

توی کوچه

بادبان اش را بالا می گیرم :

"های مردم

این شاعری بیست وشِش ساله بود که در دلش غرق شده بود "

 

شعری از برزو علی پور

 

پيراهن كه زليخا نمي شود

تا هزار شب

شهرزاد را از دهان نهنگ در اورد و

روي سيم تلفن نامه عاشقانه پهن كند.

پيراهن چاك دل را درز نمي گيرد.

يوسف در خواب لو رفته و

پرينت نجوايش جلوي ميز عزيز.

كه سند باد خليفه را با چراغ جادو كند و

با قطار سريع السير

روياي زليخا را به ابوالهول برساند.

از ماه كه نگاه كني

اهرام ثلاثه

در هفتمين قصه

خليفه را به خميازه مي اندازد و

چهل دزد"بغداد كول كرده "

با اولين موشك

در جو زمين مي سوزند.

از ماه دورتر مي شود

مهتاب ايميل مي زند

ماه واره ها چشمش را دور ديده

متلک می گویند و

سنگ ها آسمانی

روی خاطرات خاکی

پارازيت مي فرستند.

از هر جا به شناسنامه نگاه كند

جلوي نام پدر

خط تيره كشيده اند

كه شهر زاد از قصه اش

خود را به سياه چاله انداخت و

روز نامه ها اگهي زدند

پيراهن چند سال نوري

خانه اش را گم كرده و

 بوق ماشين ها كه چراغ سبز است.

                                                                 25/2/1384_نوشهر_ مازندران