62.10.9

دی ماه امسال ۲۴ سالم تمام می شود و جهان من پر از شگفتی ست پر از آموزه هایی ست که آسوده به دست نیامده اند گاهی کلمات و تصاویر آن قدر ناتوان جلوه می کنند که رسالت مهربانی را در جستجوی یک مفهوم وا می گذاریم  و انسان زیباترین واژه ی آفرینش در صدد تحول های انتزاعی خود را در زمره ی مرده گان قرار می دهد و جهان من با رویکردی خصمانه به نگرش های پیچیده وعرضه نا به هنگام تفکر های مدرن عصیان می کند به راستی التیام درد یا دردچگونه میسر خواهدشد وقتی به یک تبسم ساختگی بسنده می کنیم نمیخواهم سفسطه کنم انکار بدیهیات متضمن زیاده خواهی و انانیت انسان امروز است ولی تمام  این حرف هاچه ارتباطی می تواند بین زندگی و مرگ من داشته باشد.

زمستان

 

 

اگر خون سردی ات را از دست داده ای

با این شال و کلاه به زمستان       نمی رسیم

یک آدم برفی خوب روخ سفیدش را

با لیوان شیر سر نمی کشد  

که اول صبح درروزنامه ها تیتری درشت شود

حالا سالی چند

بار حیاط کو چکمان سفید بخت می شود

با برف سر به هوا شوخی...

گفته بودم :

رد پاهای روی برف پشت می کند    به پنجره

و سرما را به آن سوی زمستان می برد

که دندان ها هی می خورد به هم

به هم می خورد

ما صدای در را نشنیدیم

ببخشید این برف آدم نمی شود

 

 این شعر در سایت ماه مگ

 

 

 

پنجره

 

 

لبهای بسته

حنجره را    تنها        می گذارند

وکلمه های عریان

در فواصل بوسه ها ی رو به راه

پرنده می شوند

اوج می گیرند

نقطه

- کاشی ها سهم بزرگی از خانه اند -

و پنجره زخم زبان فصل ها   رنگ ها

بهار که سر زده بیاید

پشت لب دختران شهرسبز می شود

و برای گشودن بلوغ دگمه ها

هزار رایحه

هزار بهانه می شود

همین پرده های سر به راه

اگر لحظه ای کنار روند

طبیعت شب صدای خانه را زنانه میکند.

 

این شعر در سایت وازنا

 

شعر

 

 

اثر رنه ماگريت

اثر رنه ماگریت نقاش بلژيكي (René Magritte)

 او یکی از برجسته‌ترین نمایندگان  سورئاليسم در نقاشی، و ابداع کنندهٔ جناس تصويري است.  

.

.

.

 

قطار ايستاده بود

پنجره هاي بسته صورت هاي غمگين را قاب مي گرفت

 

در آن سوي ريل ها

به خطوط موازي زل زده بودم

 

در انحناي اين خطوط

 چشم هاي اشك آلود من بود

كه در تاريكي مي درخشيد

 

و قطار بايد مي رفت

حتا  با كمي تاخير

 

نرده هاي آهني     بليط هاي مچاله

 و بازرس بي حوصله اي كه مدام فرياد مي زد

كسي جا نماند

 

قطارايستاده بود

پنجره هاي بسته به ندرت باز مي شدند

و دستي از لا به لاي آن همه دست تكان مي خورد

 

من در آن سوي ريل ها براي خودم قطار شده بودم

 گاهي فراموش مي كردم 

 

 در كنارم نشسته اي

و حرف تازه اي از ماندن نمي زني

 

همهمه تاريكي مرا متقاعد كرده بود 

كسي از هيجان مردمك هايش گشاد نمي شود

 

با اين حال... وقتي چراغ هاي سينما روشن شد

قسمتي از چمدان بيرون پرده مانده بود! 

 

تابستان ۸۷

 اين شعر را در رندان بخوانيد

 

 

...

   

بلند گوها زن را ... زن را .... صدا کردند

 

صدا به صدا

میله های تناور کنار رفتند

و  روبان قرمز حاشیه را سیا نکرده

چرخش نفسگیر دستی زن را به خودش آورد  و

کبوترهای سفید را پر داد

 جسد های شیک پوش وارد اتاق که شدند

مردی نفس   زنان      سوت     زنان

روح زن را تا خراش بود  خراشید

صدا به صدا

رگه های سفیدی روی آسمان جا گذاشت

روبان سیاه حاشیه را قرمز کرد

 

این شعر در سایت دیگران